یکشنبه ۰۱ آذر ۹۴ | ۱۵:۵۸ ۳,۰۵۸ بازديد
تهران را دوست دارم
بس كه شبيه من است
پرهياهو، آلوده، دوست نداشتني!
پر رفت و آمد و سرآخر؛ تنها!
تهران را دوست دارم
بس كه شبيه من است
تهران، شهر من است!
دلنوشته ها
(نجوا رستگار)
ت.ن: يك روز كه آلودگى هواى شهرم از حد مجاز بالاتر رفته بود و تعطيل شده بود، يك روز كه يك سرى حس نه چندان خوب هم در من بروز كرده بود، اينها به ذهنم رسيد و نوشتم شان...
توى پلاس كه منتشر كردم، ديسلايك ها برايم جالب توجه بود... حتى اعتراف ميكنم كه حس خوبى داشت :)
اما خود نوشته را دوست دارم... تهران را هم... با وجود همه نكات منفى، اما من دوستش دارم و غرهايم را به تهران نميزنم (متفاوت از اين همه آدمى كه ساكنش مانده اند و بد و بى راه هم نثارش ميكنند). كه مأمنى بوده برايم... كه راحت و بدون نگرانى از نگاه ها، ميتوانستم توى خيابان هايش بدَوم يا گريه كنم يا حتى خنده....
پيشنهاد ميكنم بى توجه به گوينده و آن حس بد ش بخوانيد. خصوص كه حس هايى مثل آلودگى و پرهياهويى و پر رفت و آمدى و تنهايى قابل توجيه ند :)
كه "پرغلغله و درون تهى چون ناييم"...
كه آلودۀ گناهان و معاصى يم و مدام بايد بخوانيم: "ظلمت نفسي"...
كه هر روز با آدم هاى جديدى آشنا ميشويم، كه ميآيند و ميروند و تنها اثرى ميگذارند و فاجعه همينجاست...
كه "بشر ميمرد، در تنهايى با هم بودن"... كه تنهايى روزى ِ آدمى ست و از همان وقت كه از او دور افتاد و در غربت زمين گرفتار، تنهايى همراهش شد...