شعر

شعر

دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت

۳۱۶ بازديد

دستم نمي رسد به بلنداي چيدنت
بايد بسنده كرد به روياي ديدنت

يوسف ترين عزيز جهان هم كه باشي ام
در سينه آتشي است به داغ خريدنت

بالاتر از نگاه مني! آه! ماه من!
دستم نمي رسد به بلنداي چيدنت

 + عنوان : 

دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت 
 اي ماه با كه دست در آغوش مي كني 

در ساغر تو چيست كه با جرعه ي نخست 
 هشيار و مست را همه مدهوش مي كني ( هوشنگ ابتهاج )


ادبيات جهان محو جمالت شده چون...

۳۳۸ بازديد

"قل هو الله احد" غير خدا نيست ولي

مي پذيرم تو اگر لاف ِ ان الحق بزني...

عمران ميري


بيا كه مرا با تو ماجرايي هست...

۳۵۱ بازديد

مادرم هميشه مي گفت

هرگز

تمام خود ت را

براي هيچ مردي خرج نكن!

من اما

خساست مادرم را به ارث نبرده ام

حيف...!

شايد حالا

كمي از خودم

ته ِ جيبهايم باقي مانده بود...

 

*نويسنده : هستي دارايي

*عنوان: سعدي


من ز جهان بريده ام!

۳۲۱ بازديد

تـا

تـو

مـُراد ِ مـَن دهي

كشته مرا فراق ِ تو...

رهي معيري


شب كه اينقدر نبايد به درازا بكشد!

۳۷۴ بازديد
شهر در انتظار شب است
بانو
گل سرت را
باز كن

                                                                                                                       ناصر رعيت نواز


هاي باران!

۳۱۳ بازديد

چه گويم بغض مي گيرد گلويم

اگر با او نگويم با كه گويم

فرود آيد نگاه از نيمه راه

كه دست وصل كوتاه است كوتاه

نهيب باد تندي وحشت انگيز

رسد همراه باراني بلاخيز

بسختي مي خروشم: هاي باران!

چه مي خواهي ز ما بي برگ و باران؟

برهنه بي پناهان را نظر كن

در اين وادي قدم آهسته تر كن

شد اين ويرانه ويرانتر چه حاصل؟

پريشان شد پريشانتر چه حاصل؟

تو كه جان مي دهي بر دانه در خاك

غبار از چهرِ گلها مي كني پاك

غم دلهاي ما را شستشو كن

براي ما سعادت آرزو كن!

                                                                                                                               فريدون مشيري


توئي آن شعر دل انگيز و بلند!

۳۲۷ بازديد

تو

نيستي كه ببيني

چگونه عطر تو در عمق

لحظه ها جاري است

چگونه عكس تو در برق

شيشه ها پيداست

چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است

هنوز پنجره باز است...

فريدون مشيري


نگير از اين دل ديوانه، ابر و باران را

۳۷۵ بازديد

آبان هوايش غرق دلتنگيست
عطرِ تو را در مُشتِ خود دارد

فهميده خيلي دوستت دارم
هِي پشت هم با عشق ميبارد 

شاعر : مريم قهرمانلو 

+ عنوان از اصغر معاذي 

نگير از اين دل ديوانه ابــــر و باران را /هواي تنگ غروب و شب خيــــــابان را

تو نيستي غــــم پاييز را چه خواهـم كرد / و بي پرنده­ گي عصر هاي آبـــــــان را


چاي با تو مي چسبد فقط...

۳۸۵ بازديد

چاي من لبريز و لب دوز است و لب سوز است، آآآي!

مي خوري با من تو چاي؟

گرچه كامم تلخ و چايم تلخ و روزگارم نيز تلخ

امّا دلبَــــرم

گر تو آيي

لب گشايي

لب بريزي

لب بسوزي

لب بدوزي

واااي!

بَه چه محشر مي شود

اندازه ي يك چاي خوردن

كام ِ من شيرين نمايي

دلبرم

ماه ِ آبان است و چاي

با تو مي چسبد فقط...


گاهي به نگاهي شده يك پنجره وا كن

۴۰۲ بازديد

يا دست بر اين قلب ِ پريشان شده بگذار

يا جمع كن آن موي پريشان شده ات را

سجاد رشيدي پور