شعر

تكانده نميشود انگار...‏

به شانه ام زدي
                 
  كه تنهايي ام را تكانده باشي...

به چه دل خوش كرده اي؟!

تكاندن برف

              از شانه هاي آدم برفي؟

گروس عبدالملكيان



پ.ن: نوشته بود: گاهي، آدم ها، توي رابطه ها، تنهايي خودشان را بيشتر حس ميكنند و مي يابند...
:/

ت.ن: خواسته بودم كه كمتر پست غم و اندوه دار بگذارم اينجا، همين است كه مدتي ست پست هاي كمتري ميگذارم اينجا، بس كه بيشتر عكس و شعرهاي هماهنگي كه دارم، از اين قِسم ند. :(
به قول خواهرك، روحيه و حس و حال خودم هم بعضا تأثير دارد... :/
به هرحال قصه من همين است (باقي دوستان هم بيايند يك پست بگذارند، بعد هم از علت هاي كم فعاليتي شان بگويند D: )
اين پست هم بنا بود از حس و حال خوبِ برف بگويد، تحت تأثير برفي كه از نيمه اسفند گذشته، باريد. اما خب نشد ديگر. همين خوش تر آمد.

/**/

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۴۰ | مدير سايت
،

بيدلان

ز بيدلان كه ندارند بي تو صبر و قرار

روا مدار جدايي كه خود تو را دارند


خواجوي كرماني

منبع تصوير


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۴۰ | مدير سايت
،

چندي است شب هايي كه مهتاب است بي خوابم

چندي است شب هايي كه مهتاب است بي خوابم
چندان كه اين امواج بي تابند، بي تابم

اي آب ها دلگيرم از ماهي و مرواريد
آخر چرا «ماه» ي نمي افتد به قلابم؟


ياران به «بسم الله» گفتن رد شدند از رود
من ختم قرآن كردم و مغلوبِ گردابم

هر چند ماهِ آسمان بر من نمي تابد
من هرگز از اين آستان رو بر نمي تابم

در حسرت مويي، چنين تسبيح در دستم
با ياد ابرويي، چنين پابند محرابم

تنها نه چشمانم، كه جانم تشنه است اين بار
حاشا كه گرداند سرابي دور سيرابم
محمدمهدي سيار
هماهنگي تصوير و بيت قبل آن از اينجا
عكس هم خود جناب شجاع گرفتند


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۳۹ | مدير سايت
،

بهار، غريبانه موج مي زند!

حالا بهارِ ديگري هستي
در سرزميني دور
دارم
به پايان زمستانم مي انديشم

...

مصطفا حسن زاده


در وبلاگِ خود شاعر (+)

بهار، غريبانه موج مي زند
زمستان،
بي اشتياق تمام مي شود!



ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۳۹ | مدير سايت
،

كه شرح قصه ما، به هيچ نامه در نيايد

سري كه ديد؟ كه در پاي دلستاني رفت
دلي، كه ترك تني كرد و پيش جاني رفت؟

از آن زمان كه تو باغ مراد بشكفتي
دگر كسي نشنيدم به بوستاني رفت

هزار نامه سيه شد به وصف صورت تو
هنوز در سخنش مختصر زياني رفت

كلاه بخت جوان بر سر آن كسي دارد
كه دست او چو كمر در چنين مياني رفت

حديث بوسه رها كن، كه در عقيدت من
دريغ نام تو باشد كه بر زباني رفت

مگر به سختي گور از بدن برون آيد
وفا و مهر، كه در مغز استخواني رفت

بيا، كه شيوه‌ي سر باختن به آن برسيد
ز دست عشق تو كين جا سري بناني رفت

به ياد آن قد چون تير و ابروي چو كمان
گذشت عمر چو تيري كه از كماني رفت

مرا معامله با آن دهان تنگ چه سود؟
كه هم ز جانب من گيرد، ارزيابي رفت

دلم نمي‌دهد از دوست بر گرفتن دل
وگر نه مرغ تواند به آشياني رفت

سفر كنيم ز كوي تو عاقبت روزي
اگر به دزد نگويي كه: كارواني رفت

رخ از محبت او، اوحدي، نشايد تافت
گرش ز جور و جفا با تو امتحاني رفت

سرت به تيغ غمش گر ز تن جدا گردد
دريغ نيست، كه در پاي مهرباني رفت

اوحدي مراغه اي


پ.ن: انتخاب شعر و تصوير از اينجاست، كه من كامنت هاي زيرش هم دوست داشتم و دلم ميخواهد بيت ها اينجا هم بيايد:
- بسيار براى تو نوشتم غم خود را/ بسيار مرا نامه، ولى نامه برى نيست....ناصر حامدى
- نشان يار سفر كرده از كه پرسم باز/ كه هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت...
- هزار مرتبه شستم دهان به عطر و گلاب/ هنوز نام تو بردن كمال بي ادبيست...
- تو را چنان كه تويي هرنظر كجا بيند؟/ به قدر دانش خود هر كسي كند ادراك... حافظ
- از براي نامۀ ما قاصدي در كار نيست/ كاروان اشك ما منزل به منزل مي رود...
- ز اشك ديده نوشتم هزار نامه برايت/ مگر كه نامۀ بيچارگان، جواب ندارد...

+ از خون دل نوشتم نزديك دوست نامه/ اني رايت دهرا من هجرك القيامه...+ كجا رسد به تو مكتوب گريه آلودم/ كه باد هم نبرد كاغذي كه نم دارد...
+ يك نامه را چند بار مي‌نويسند/ آنگاه پاره مي‌كنند؟/ ركورد ِ حرف‌هاي نزده را/ كجا ثبت مي‌كنند؟ .... محمد درودگري

/**/

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۳۸ | مدير سايت
،
شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

جستجوگر

درباره ما

h

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 5
بازديد امروز : 39
بازديد ديروز : 1650
بازديد كل : 383009

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان