شعر

سرو من صبحِ بهار است به طرف چمن آي*

نيايي همبهار مي‌آيد.
حفظِ آبرو كُن؛ بيا!

بهار 92 شيرازرضا كاظمي
* عنوان از شهريار

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۰:۱۰ | مدير سايت
،

عشق من و تو؟! آه... اين هم حكايتي است

ديريست گاليا!در گوش من فسانه ي دلدادگي مخوان!ديگر ز من ترانه ي شوريدگي مخواه!ديرست گاليا! به ره افتاد كاروان

عشق من و تو؟ آه...
اين هم حكايتي است
اما در اين زمانه كه درمانده هر كسياز بهر نان شبديگر براي عشق و حكايت مجال نيستشاد و شكفته در شب جشن تولدتتو بيست شمع خواهي افروخت تابناك
امشب هزار دختر همسال تو ولي
خوابيده اند گرسنه و لخت روي خاكزيباست رقص و ناز سرانگشت هاي توبر پرده هاي سازاما هزار دختر بافنده اين زمانبا چرك و خون زخم سرانگشت هايشانجان مي كنند در قفس تنگ كارگاهاز بهر دستمزد حقيري كه بيش از آنپرتاب مي كني تو به دامان يك گداوين فرش هفت رنگ كه پامال رقص توستاز خون و زندگاني انسان گرفته رنگدر تار و پود هر خط و خالش، هزار رنجدر آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ
اينجا به خاك خفته هزار آرزوي پاك
اينجا به باد رفته هزار آتش جواندست هزار كودك شيرين بي گناهچشم هزار دختر بيمار ناتوان ...
ديريست گاليا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيستهر چيز رنگ آتش و خون دارد اين زمانهنگامه ي رهايي لبها و دست هاستعصيان زندگي است
در روي من مخند!
شيريني نگاه تو بر من حرام باد!بر من حرام باد از اين پس شراب و عشق!بر من حرام باد تپشهاي قلب شاد!
ياران من به بند،
در دخمه هاي تيره و غمناك باغشاهدر عزلت تب آور تبعيدگاه خاركدر هر كنار و گوشه ي اين دوزخ سياه
زودست گاليا!
در من فسانه ي دلدادگي مخوان!اكنون ز من ترانه ي شوريدگي مخواه!زودست گاليا! نرسيدست كاروان ...
روزي كه بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پرده ي تاريك شب شكافت،روزي كه آفتاباز هر دريچه تافت،روزي كه گونه و لب ياران همنبردرنگ نشاط و خنده ي گمگشته بازيافت،من نيز باز خواهم گرديد آن زمانسوي ترانه ها و غزلها و بوسه هاسوي بهارهاي دل انگيز گل فشانسوي تو،عشق من!
هوشنگ ابتهاج
پ.ن: خيلي وقت پيشترها كه دنبال يك اسم براي نوشتن در دنياي مجازي بودم، ديدنِ اين شعر باعث شروع شد...
"گاليا" نام دختري ارمني، يا اسم قديم كشور فرانسه (+) ، به قول دوستي
به روسي «سيب سرخ» يا هر چه كه مي خواهد باشد، برايِ من دوست داشتني است...

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۰:۱۰ | مدير سايت
،

خدا رحم كند...‏

شهر آبستن غم هاست، خدا رحم كند
شهر اين بار چه غوغاست... خدا رحم كند

بوي دود است كه پيچيده، كجا ميسوزد؟
نكند خانه ي مولاست؟ خدا رحم كند

همه ي شهر به اين سمت سرازير شدند
در ميان كوچه دعواست... خدا رحم كند

هيزم آورده كه آتش بزنند اين در را
پشت در حضرت زهراست... خدا رحم كند


همه جمعند و موافق كه علي را ببرند
و علي يكه و تنهاست.... خدا رحم كند

بين اين قوم كه از بغض لبالب هستند
قنفذ و مغيره پيداست... خدا رحم كند

مادر افتاد و پسر رفت زدست، درد اين است
چشم زينب به تماشاست... خدا رحم كند

مو پريشان كند و دست به نفرين ببرد
در زمين زلزله برپاست... خدا رحم كند

ماجرا كاش همان روز به آخر مي شد
تازه آغاز بلاهاست.... خدا رحم كند

غزلم سوخت، دلم سوخت، دل آقا سوخت
روضه ي ام ابيهاست... خدا رحم كند ....

ياسر مسافر


* دلم ميخواست براى روز سوم جمادي الثاني و شهادت بانو، پستى بياورم اينجا. شعر خيلى سنگين است... ميدانم اما خووب است...
تسليت...‏


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۰:۰۹ | مدير سايت
،

ترس...

_
ايستاده در باد
شاخه‌ي لاغر بيدي كوتاه
بر تنش جامه‌اي انباشته از پنبه و كاه
بر سر مزرعه افتاده بلند
سايه‌اش سرد و سياه

نه نگاهش را چشم
نه كلاهش را پشم
سايه‌ي امن كلاهش اما
لانه‌ي پير كلاغي است كه با قال و مقال
قاروقار از تهِ دل مي‌خواندَ:

 آن كه مي‌ترسد
مي‌ترسانَد!



قيصر امين پور


پ.ن: به زودي به دوستاني كه ايميلي و كامنتي تقاضاي همكاري در وبلاگ داشتند جواب خواهد داده شد...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۰:۰۸ | مدير سايت
،

بي ماهـ ـي

دلم تنگي است از بلور
بي ماهـ ـي
بي آب!

عباس حسين نژاد            

اينجا را نيز ببينيد.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۰:۰۸ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 6
بازديد امروز : 3358
بازديد ديروز : 6454
بازديد كل : 61839

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان