شعر

بي بنياد...

*براي عشقهاي مجازي


آرامش موقت!

        مي آيي

به غارت خلوت

        وبوي عادت

                 با تو مي آيد

وگنگ را به تبسم

وتبسم را

       به قهقهه تبديل ميكني

اي روشنايي بي بعد

اي سطح بي عمق

              ميان پنجره مي خندي

وروبروي مرا

     به هرچه آفتاب خداست مي بندي

عطش را مباد

         كه دل به رخوت مردابي تو سپارد


سلمان هراتي



1. ديروز از نمايشگاه كتاب مجموعه اثار سلمان هراتي رو تهيه كردم ..عنوان " * " خورده بالاي تصوير، بالاي اين شعر نظرم را جلب كرد...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۲۵ | مدير سايت
،

اسب سفيد

اسب سفيد وحشي با نعل نقره وار
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشيد بارها به گذرگاه گرم خويش
از اوج قله بر كفل او غروب كرد
مهتاب بارها به سراشيب جلگه ها
بر گردن سطبرش پيچيد شال زرد
كهسار بارها به سحرگاه پر نسيم
بيدار شد ز هلهله ي سم او ز خواب
اسب سفيد وحشي اينك گسسته يال
بر آخور ايستاده غضبنك
سم مي زند به خاك
گنجشك اي گرسنه از پيش پاي او
پرواز مي كنند
ياد عنان گسيختگي هاش
در قلعه هاي سوخته ره باز مي كنند
اسب سفيد سركش
بر ركب نشسته گشوده است يال خشم
جوياي عزم گمشده ي اوست
مي پرسدش ز ولوله ي صحنه هاي گرم
مي سوزدش به طعنه ي خورشيد هاي شرم
با ركب شكسته دل اما نمانده هيچ
نه تركش و نه خفتان ، شمشير ، مرده است
خنجر شكسته در تن ديوار
عزم سترگ مرد بيابان فسرده است
اسب سفيد وحشي ! مشكن مرا چنين
بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
آتش مزن به ريشه ي خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
گرگ غرور گرسنه ي من
اسب سفيد وحشي
دشمن كشيده خنجر مسموم نيشخند
دشمن نهفته كينه به پيمان آشتي
آلوده زهر با شكر بوسه هاي مهر
دشمن كمان گرفته به پيكان سكه ها
اسب سفيد وحشي
من با چگونه عزمي پرخاشگر شوم
ما با كدام مرد درايم ميان گرد
من بر كدام تيغ ، سپر سايبان كنم
من در كدام ميدان جولان دهم تو را
اسب سفيد وحشي ! شمشير مرده است
خالي شده است سنگر زين هاي آهنين
هر دوست كو فشارد دست مرا به مهر
مار فريب دارد پنهان در آستين
اسب سفيد وحشي
در قلعه ها شكفته گل جام هاي سرخ
بر پنجه ها شكفته گل سكه هاي سيم
فولاد قلب زده زنگار
پيچيد دور بازوي مردان طلسم بيم
اسب سفيد وحشي
در بيشه زار چشمم جوياي چيستي ؟
آنجا غبار نيست گلي رسته در سراب
آنجا پلنگ نيست زني خفته در سرشك
آنجا حصارنيست غمي بسته راه خواب
اسب سفيد وحشي
آن تيغ هاي ميوه اشن قلب اي گرم
ديگر نرست خواهد از آستين من
آن دختران پيكرشان ماده آهوان
ديگر نديد خواهي بر ترك زمين من
اسب سفيد وحشي
خوش باش با قصيل تر خويش
با ياد مادياني بور و گسسته يال
شييهه بكش ، مپيچ ز تشويش
اسب سفيد وحشي
بگذار در طويله ي پندار سرد خويش
سر با بخور گند هوس ها بيا كنم
نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه
سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم
اسب سفيد وحشي
خوش باش با قصيل تر خويش
اسب سفيد وحشي اما گسسته يال
انديشنك قلعه ي مهتاب سوخته است
گنجشك هاي گرسنه از گرد آخورش
پرواز كرده اند
ياد عنان گسيختگي هاش
در قلعه هاي سوخته ره باز كرده اند


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۲۵ | مدير سايت
،

اگر اين رود بداند

اگر اين رود بداند
كه من چقدر بي‌چراغ
از چَم و خَم اين شب خسته گذشته‌ام
به خدا عصب...اني مي‌شود
مي‌رود ماه را از آسمان مي‌چيند

اگر اين ماه بداند
كه من چقدر بي‌آسمان و ستاره زيسته‌ام
يعني زندگي كرده‌ام
اگر اين پرستو بداند
كه من چقدر ترا دوست مي‌دارم
به خدا زمين از رفتن اين همه دايره باز ... باز مي‌ماند

چه دير آمدي حالايِ صدهزار ساله‌ي من!
من اين نيستم كه بوده‌ام
او كه من بود آن همه سال
رفته زير سايه‌ي آن بيدِ بي‌نشان مُرده است
"سيد علي صالحي"


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۲۴ | مدير سايت
،

پريشان

چون طفل كه از خوردن داروست پريشان
با دوست پريشانم  وبي دوست پريشان

ابرو به هم آورده و گيسو زده بر هم
چون ابر كه بر گنبد مينوست پريشان

مجموعه ي ناچيز من آشفته ي او باد
آن كس كه وجودم همه از اوست پريشان

دست و دل من بر سر اين سلسله لرزيد
در جنگل گيسوي تو آهوست پريشان

آرامش درياي مرا ريخته بر هم
اين زن كه پري خوست... پري روست... پري شان...

با حوصله ي تنگ و دل سنگ چه سازم ؟
با دوست پريشانم و بي دوست پريشان...

         عليرضا بديع


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۲۳ | مدير سايت
،

لحظه ي رويارويي....

آنگاه كه به مغاك خيره ميشوي، مغاك هم به تو خيره ميشود.

نيچه

مغاك: گودال ، حفره ؛ اينجا به معني تنش، تهي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۲۳ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 7
بازديد امروز : 1748
بازديد ديروز : 2293
بازديد كل : 66205

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان