شعر

نامه ام بايد كوتاه باشد، ساده باشد...‏


سلام.
حال همه ي ما خوب است.
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
كه مردم به آن شادماني بي سبب ميگويند.

با اين همه عمري اگر باقي بود٬
طوري از كنار زندگي ميگذرم كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد
و نه اين دل ناماندگار بي درمان...

تا يادم نرفته است بنويسم حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود
ميدانم هميشه حيات آنجا پر از هواي تازه ي باز نيامدن است
اما تو لااقل حتي هر وهله، گاهي، هر از گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا شبيه شمايل شقايق نيست؟
راستي خبرت بدهم خواب ديده ام
خانه اي خريده ام
بي پرده، بي پنجره، بي در، بي ديوار
هي بخند

بي پرده بگويمت
چيزي نمانده است من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيك خواهم گرفت.
دارد همين لحظه يك فوج كبوتر سفيد از فراز كوچه ما ميگذرد
باد بوي نامهاي كسان من ميدهد.
يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري؟

نامه ام بايد كوتاه باشد، ساده باشد،
بي حرفي از ابهام و آينه،
از نو برايت مينويسم:

حال همه ي ما خوب است،
اما تو باور نكن.

سيد علي صالحي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۳۲ | مدير سايت
،

يك چتر، براي هردوتامان كافي ست..!

  دست تو و يك غروب آبان كافي ست
  حالا كه دلم گرفته، باران كافي ست

  مثل دوقلوهاي به هم چسبيده!
يك چتر، براي هر دوتامان كافي ست..!

مريم پيله ور


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۳۱ | مدير سايت
،

وقتي بارون ميزنه




وقتي بارون ميزنه
وقتي بارون ميزنه

شاخه هامو ميشكنه
دل تنها چرا تو مثل گنجيشكها پريشون نميشي
منو مي بيني و حيرون نميشي
بشنويد با صداي فريدون


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۳۱ | مدير سايت
،

جلـوه حـــق را نبينــد عــاشــق نقــش و نگــــــار..؟!


من به هر پرده ي گل نقش خدا مي نگرم
آشكارست كه او را همه جا مي نگرم 

آفرينش همه جا جلوه گه شاهد ماست
 عكس آن ماه در اين اينه ها مي نگرم 

 بلبل از باغ كند نغمه ي توحيد بلند
 شاخه ها را همه چون دست دعا مي نگرم 

زهره و شمس و قمر اينه گردان تو اند
من در اين اينه ها روي تو رامي نگرم 

قصر صد رنگ فلك چشم مرا حيران كرد
كه به هر پرده ي آن نقش خدا مي نگرم 

 شوق پرواز به گلزار تو دارم كه مدام
 حسرت آلوده به مرغان هوا مي نگرم

دست تدبير بر آرم به تمناي وصال
 ليك پيوسته به تقدير فضا مي نگرم 

 اي نكويان كه گلزار خدا آمده ايد
 باغبان را به گل روي شما مي نگرم 

 اشك در آبي چشمت چو بينم گويي
كه به درياچه ي فيروزه نما مي نگرم 

ابر غم گر بدلم خيمه زند بهر نشاظ
تا دل شب به سهيل و به سها مي نگرم
 


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۳۰ | مدير سايت
،

چه ميشد اگر ساحلي دور بودم...

تو در چشم من همچو موجي
خروشنده و سركش و ناشكيبا
كه هر لحظه ات مي كشاند بسويي
نسيم هزار آرزوي فريبا

تو موجي
تو موجي و درياي حسرت مكانت
پريشان رنگين افقهاي فردا
نگاه مه آلوده ي ديدگانت

تو دائم بخود در ستيزي
تو هرگز نداري سكوني
تو دائم ز خود ميگريزي
تو آن ابر آشفته ي نيلگوني
چه مي شد خدا يا ...




چه ميشد اگر ساحلي دور بودم ؟

شبي با دو بازوي بگشوده خود
ترا مي ربودم ... ترا مي ربودمفروغ فرخزاد


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۳۰ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 6
بازديد امروز : 1122
بازديد ديروز : 3731
بازديد كل : 33249

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان