شعر

من؛ خالي از عاطفه و خشم

من؛
خالي از عاطفه و خشم
خالي از خويشي و غربت
گيج و مبهوت
بين بودن و نبودن
عشق؛
آخرين همسفر من
مثل تو منو رها كرد
حالا دستام مونده و تنهايي مــن
اي دريغ از من، كه بي‏خود مثل تو
گم شدم، گم شدم تو ظلمت تن
اي دريغ از تو، كه مثل عكس عشق
هنوزم داد مي زني تو آينه ي من
وااااي،
گريه مون هيچ، خنده مون هيچ
باخته و برنده مون هيـــچ
تنها آغوش تو مونده، غير از اون هيچ
اي، اي مثل من تك و تنها!
دستامو بگير كه عمر رفت
همه چي تويي، زمين و آسمون هيچ
در تو مي بينم، همه بود و نبود
بيا پر كن منو اي خورشيد دلسرد
بي تو مي‏ميرم، مثل قلب چراغ
نور تو بودي، كي منو از تو جدا كرد؟!

بشنويد با صداي ابي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۵۸ | مدير سايت
،

دلتنگي...

"دلتنگي"
فقط يك اسم مستعار است
براي تمام حس هايي كه
اسمشان را نمي دانيم
و هر كدامشان براي خود يك دلتنگي ند

حسين كاظميان


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۵۸ | مدير سايت
،

تا كي بماند نمي دانم تا چند ساعت نمي دانم...


من انتظار نداشتم

با اين برف محض
رو به رو شوم
من انتظار نداشتم
با اين عشق محض
رو به رو شوم
اين مرغان خفته در لعاب كاشي ها
به ما اعلام مي كنند
اين عشق محض
در آن
برف محض آب مي شود
اگر بدانيد
كه من چگونه
تاك را سوختم
در روز ادينه ديدم
حتي فرصت نبود
آن عشق محض را
انكار كنم
از بس در عمر
خرابه ها ديدم
گريه ي كودك در روز ادينه
ديدم
از بس در عمر
جا سيگاري هاي انبوه
از سيگار هاي سوخته ديدم
كه صاحبان انها مرده بود
ار بس در عمر
روز ويراني ديدم
كه محتاج شهادت
كسي نبود
گاهي
ديده بودم
عمر يك شعله ي كبريت
از عمر ياران من
بيشتر بود
گاهي ديده بودم كسي در باران به دنبال نشاني خانه اي بود
پس از انكه من نشاني را گفتم ناگهان اتش
گرفت و خاكستر شد

من در عمرم
كساني را تسلي دادم كه سرانجام اين خيابان به پايان مي رسد
و آن كسان مرا تسلي دادند كه در انتهاي اين
خيابان يك سبد انگور در انتظار من است

اين عشق محض
اين برف محض را
در ميان ديوان حافظ
به امانت مي گذارم كه بماند
تا كي بماند
نمي دانم
تا چند ساعت
نمي دانم

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۵۷ | مدير سايت
،

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!‏

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!
بنشين، خوش نشسته‌اي بر بام

پاكي آوردي ــ اي اميدِ سپيد! ــ
  همه آلودگي‌ست اين ايام

راهِ شومي‌ست مي‌زند مطرب
تلخ‌واري ‌ست مي‌چكد در جام

اشك‌واري‌ ست مي‌كُشد لبخند
ننگ‌واري‌ست مي‌تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پيرار،
نقشِ همرنگ مي‌زند رسام

مرغِ شادي به دامگاه آمد
به زماني كه برگسيخته دام!

ره به هموارْجاي دشت افتاد
اي دريغا كه بر نيايد گام!

تشنه آنجا به خاكِ مرگ نشست
كآتش از آب مي‌كند پيغام!

كامِ ما حاصلِ آن زمان آمد
كه طمع بر گرفته‌ايم از كام...

خام سوزيم، الغرض، بدرود!
تو فرود آي، برفِ تازه، سلام!


پ.ن: وسط آبان ماه، آسمون دلش خواست برف ببارونه... گرچه جابجايي فصل هاست، كه ديروزش يه رنگين كمان خوشگل نقش ميبنده رو آسمون و امروزش، يه برف از صبح تا شب، اونم وسط پاييز! اما ما كه استقبال كرديم و خوش شديم. اميدوارم، تو زمستون هم داشته باشيم برف رو.
بعد از صبح هم كه برف باريدن گرفته بود و متوجه شدم، هي اين شعر شاملو ورد زبونم بود و با صداي خودش از ذهنم ميگذشت. بس كه شعر خوبيه و ملموس... صداش هم كه گرم... توصيه ميكنم حتما از اينجا بگيريد و بشنويد.
البته با صداي اميرحسينِ سام هم بسي شنيدني ست و ميتونيد از اينجا بگيريد و بشنويد. (از آلبوم زرد و سرخ و ارغواني)

*


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۵۷ | مدير سايت
،

تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم

تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره كرديم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا كور سوي اختركان بشكند همه
از نام تو به بام افق ها ،‌ علم زدم

با وامي از نگاه تو خورشيد هاي شب
نظم قديم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد
شك از تو وام كردم و در باورم زدم

از شادي ام مپرس كه من نيز در ازل
همراه خواجه قرعه ي قسمت به غم زدم

 

حسين منزوي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۵۶ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 5
بازديد امروز : 7801
بازديد ديروز : 3600
بازديد كل : 51639

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان