شعر

از كودكي...‏

خاطرم نيست كه از كي به تو عاشق شده‌ام
به تو عاشق شده فارغ ز خلايق شده‌ام

پسر و دختر در محضر عشق است عزيز
كه شود خادم مولا، چه غلام و چه كنيز

پدرم گفت كه ميلاد تو در ياد من است
مژده دادند كه نوزاد شما سينه‌زن است

خاطرم هست كه دادند مرا آب حيات
باز شد كام من از تربت و از آب فرات

نه من از روز ولادت شده‌ام مرده‌ي تو
دلم از روز ازل بود گره‌خورده‌ي تو

خاطرم هست به گوشم چو اذان مي‌گفتند
دين من حب شما بود، از آن مي‌گفتند

شير مادر كه به جانم غم تو ريخته بود
نمكي داشت كه با اشك درآميخته بود

شهد شير و نمك اشك به جانم چو نشست
دلم از غصه ترك خورد، شنيدم كه شكست

مادرم بود كنيز و پدرم نوكر تو
خانه‌زادم كه شدم عبد علي‌اصغر تو

خاطرم هست كه يك بار محرم كه رسيد
مادرم پيرهن مشكي من را كه بريد

بخيه مي‌زد به لباس من و نشتر به دلش
سر سوزن به لباس من و خنجر به دلش

زير لب گفت فداي تو شوم جان پسر
روي هر بخيه اثر بود ز اشك مادر

روي هر خانه نشاني ز محرم زده بود
به در خانه‌ي ما پرچم ماتم زده بود

مسجد و تكيه، حسينيه‌ي زيبا شده بود
كينه‌ها مرده ولي دوستي احيا شده بود

خاطرم هست گُل گريه به باغ جگرم
خاطرم هست كشيدم گِل ماتم به سرم

خاطرم هست دم و سينه و زنجير و علم
چايي تازه‌دم پيرزني با قد خم

سينه‌سرخم كه براي تو شدم سينه‌سياه
دولت عشق گرفتم ز تو با نيم‌نگاه

خاطرم هست پدر رنگ تنم را چون ديد
آفرين گفت و كبودي تنم را بوسيد

گفت اي تشنه كه از خون كفنت سرخ شده
سينه‌ي برگ گل سينه‌زنت سرخ شده

لقمه‌ي پاك پدر از نمك خوان تو بود
شير مادر همه از چشمه‌ي احسان تو بود

من كه با رزق تو از كودكي‌ام پير شدم
بي‌سبب نيست كه اين‌گونه نمك‌گير شدم

والدينم ز تو اميد دعايي دارند
كه غلامان تو هم شيربهايي دارند

سينه‌زن‌هاي همان دوره همه مرد شدند
مبتلاي تو و عشق تو و بي‌درد شدند

طمع شهد شهادت نفسي داد به ما
نفس گرم ولايت نفسي داد به ما

فديه شد هديه‌ي شيدايي مادرهامان
رجز بدرقه لالايي مادرهامان

كه اگر سر بنهي در قدم روح‌الله
شير من باد حلالت، پسرم بسم‌الله

شير مادر چه اثرها كه ندارد، ديديم
رهبر ما چه پسرها كه ندارد، ديديم 

هركه مانده‌ست و مخالف به امامش باشد
هرچه خورده‌ست از اين سفره حرامش باشد

دوش در عالم رؤياي غم‌انگيز، مرا
بانويي گفت محرم شده، برخيز بيا

گفت برخيز بيا دخترم آواره شده
بي حسينم همه اهل حرم آواره شده

دانلود مداحي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۲:۲۵ | مدير سايت
،

مسلم ابن عقيل

أقسَمتُ لا اُقتَلُ الّا حُرّا

وَ اِن رَايتُ المَوتَ شيئا نُكرا

اَكرَهُ اَن اُخدَعَ او اُغَرّا

او اَخلِطَ البارِدَ سُخنا مرّا

كلُّ امْرِئ يَوما يُلاقي شَرّا

اَضرِبُكُم و لا اَخافُ ضُرّا



ترجمه:‏

قسم خورده‌ام كه جز با آزادگي و حريت كشته نشوم، اگر چه مرگ را خيلي سخت و دشوار بيابم.  ‏

متنفرم از اينكه مورد خدعه و نيرنگ واقع شده و فريب بخورم، يا اينكه آب سرد و گوارا را با آب گرم و تلخ مخلوط سازم. ‏

 هر انساني روزي با سختي و شرارت مواجه مي‌شود، شما را مي‌زنم و از هيچ آسيبي نمي‌هراسم.  ‏


پ.ن. اين شعري است كه مسلم ابن عقيل هنگامي كه تك و تنها در كوفه ميجنگيد، ميخواند.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۲:۲۵ | مدير سايت
،

گريه كن گلاب افشان، گل به خاك ميافتد...‏

خيز و جامه نيلي كن، روزگار ماتم شد
دور عاشقان آمد، نوبت محرم شد
پاي خون دل وا كن، دست موج پيدا كن
رو به سوي دريا كن، ساحلي فراهم شد

خيز و جامه نيلي كن، روزگار ماتم شد
دور عاشقان آمد، نوبت محرم شد
گريه كن گلاب افشان، گل به خاك ميافتد
باد مهرگان آمد، قامت علي خم شد

نبض جاده بيدار است، بوي خون خورشيد است
كوفه رفتنِ مسلم، گوييا مسلّم شد
ماه خون غباه آمد، جوش اشك و آه آمد
رايت سياه آمد، كربلا مجسّم شد
گريه كن گلاب افشان، گل به خاك مي افتد
باد مهرگان آمد، قامت علي خم شد

هر كه رو به دريا كرد، آبِروي ساحل شد

خنده را ز خاطر برد، آنكه گريه محرم شد
خيز و جامه نيلي كن، روزگار ماتم شد
دور عاشقان آمد، نوبت محرم شد
گريه كن گلاب افشان گل به خاك مي افتد
باد مهرگان آمد قامت علي خم شد

تشنه اضطراب آورد، آب مي شود عباس
تو فرات خيبر شد، مرتضي مصمّم شد
نوبت حسين آمد كه آورد به ميدان رو
نه فلك به جوش آمد، منقلب دو عالم شد
خاك شعله پوش آمد، چرخ در خروش آمد
آسمان به جوش آمد، كشته اسم اعظم شد
بر سر از غم زهرا، خاك مي كند مريم
با مصيبتِ خاتم، تازه داغ عالم شد
خيز و جامه نيلي كن، روزگار ماتم شد
دور عاشقان آمد، نوبت محرم شد
...

بشنويد با صداي كويتي پور


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۲:۲۴ | مدير سايت
،

باز محرم شد و دل ها تپيد

         هان كه محرم رسيد!‏

                      پنجره را باز كن!

                           مي رسد از راه دور

                                   بوي نسيم حسيــن...

اينجا


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۲:۲۳ | مدير سايت
،

عشق تو، پشت جنون محو شده

خون چرا در رگ من زنجير است؟!

زخم من تشنه‌تر از شمشير است

عشق تو پشت جنون، محو شده

هوشياري ست، مگو سهو شده

دِين ديوانه به دين، عشق تو شد

جاده‌ي شك به يقين، عشق تو شد...‏

دكتر افشين يداللهي

پ.ن. تيتراژ پاياني سريال شب دهم با صداي عليرضا قرباني (اينجا)


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۲:۲۳ | مدير سايت
،
شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

جستجوگر

درباره ما

h

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 3
بازديد امروز : 186
بازديد ديروز : 849
بازديد كل : 394942

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان