شعر

بي من مرو... اي جان جان!



پوشيده چون جان مي روي
اندر ميان جانِ من ...
چون مي روي بي من مرو
اي جان جان بي تن مرو ...




مولانا

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۳۳ | مدير سايت
،

جعبه مدادرنگي هايم كجاست؟

                    من از اين دنيـا چي ميخـوام؟!

                                                يه جعبه مداد رنـگــــي    

                                                               بكِشم رو تن دنيــــا؛ رنگِ خوبـي و قشنگـي...‏

 

پ.ن 1: وقتي دنيامون و فضاهامون رنگ خاكستري ميگيره، لازمه دست ببريم و جعبه مدادرنگي مون رو دربياريم و از تك تك رنگ هاش مدد بگيريم و كمي حال و هواي زندگي مون رو رنگ بزنيم...

پ.ن 2: يادداشت اينجا، شايد كمي به اين حال و هوا بخورد... خصوص از حوالي سطر 23 كه گفته ام:
چه شده است كه شهرم بدين سان خاكستري شده؟...

پ.ن 3: شعر براي آهنگ مدادرنگي معين بود.

پ.ن4: ضمناً ممنونم از كس
ي كه اين عكس رو برام فرستاد....

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۳۳ | مدير سايت
،

ما و درخت سيب

غرقيم در تو
من
درخت سيب
و سايه ي درخت سيب...

جليل صفربيگي

پ.ن: يادش به خير، سالهاي اول زندگي ام، سالهاي مياني دهه شصت، كار بابا طوري بود كه بعضي ايام سال را بايد ميرفتيم سرچشمه كرمان. آنجا يك خانه ويلايي داشتيم كه پر از خاطره است برايم. انتهاي حياط بزرگش كه مثل باغ بود، يك رديف درخت سيب بود كه من خيلي دوستشان داشتم و البته اگر سيبي از آن ميخواستم بردارم، از آنهايي بود كه روي زمين افتاده بود... شايد براي همين عكس را كه ديدم، بي هوا پرت شدم به آن سالها...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۳۲ | مدير سايت
،

سيب آوردم، سيب...‏

روزي خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.
در رگ ها، نور خواهم ريخت .
و صدا خواهم در داد:
 اي سبدهاتان پر خواب! سيب آوردم ، سيب سرخ خورشيد
...

خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را، گوشواره اي ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت.
جار خواهم زد: اي شبنم، شبنم، شبنم
.
رهگذاري خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است، كهكشاني خواهم دادش .
روي پل دختركي بي پاست، دب آكبر را بر گردن او خواهم آويخت.

هر چه دشنام، از لب ها خواهم بر چيد.
هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد؛
 چشمان را با خورشيد، دل ها را با عشق، سايه ها را با آب، شاخه ها را با باد
.
و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه پنجره ها.

بادبادك ها، به هوا خواهم برد.
گلدان ها، آب خواهم داد.

خواهم آمد، پيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ريخت.
مادياني تشنه، سطل شبنم را خواهد آورد.
خر فرتوتي در راه، من مگس هايش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي، شعري خواهم خواند.
هر كلاغي را، كاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك !
آشتي خواهم داد .
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.
دوست خواهم داشت.

 سهراب سپهري

* اينم عكس خوبي ئه به نطرم و مياد به شعر.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۳۲ | مدير سايت
،

خونِ دل

                     ترش بودن؛
                     بهانه خوبي براي
                     نمك پاشيدن بر زخم هاي
                     دلِ خون پرتقالمان
                     بود!


*نگاهش جالب بود برام، اين عكس هم جالب تر :)


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۳۱ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 14
بازديد امروز : 3460
بازديد ديروز : 6454
بازديد كل : 61941

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان