شعر

به آفتاب سلامي دوباره خواهم كرد

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي‏كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آيينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من٬ درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت-سلامي دوباره خواهم داد
مي آي ٬مي آيم مي آيم
با گيسويم: ادامه ي بوهاي زير خاك
با چشم هايم: تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم٬ مي آيم٬ مي آيم
و آستانه، پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا
در آستانه ي پر عشق ايستاده٬ سلامي دوباره خواهم داد...

فروغ فرخزاد

* خواستم براي 777مين پست وبلاگ، يك پست اميددار بيارم، اين شد كه قرعه به نام اين عكس و شعر خورد.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۶:۱۹ | مدير سايت
،

پريشونيِ زلفونت، پريشون خاطرُم كرده

طرّه آشفته -چنين- در گذرِ باد، مرو
كه پريشانيِ زلف تـو، پريشـانم كرد

صحبت لاري
* نميدونم عنوان رو از جايي/آهنگي شنيدم يا همين جوري اومد، اما دلم خواستش خب.

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۶:۱۹ | مدير سايت
،

آه... دلم..‏

دلم شاخه ‌اي
كه مي‌خواهد با پرنده پرواز كند
دلم شاخه‌ اي
كه در وداع ِ پرنده، تكان مي‌خورد...


عليرضا روشن

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۶:۱۸ | مدير سايت
،

سيلي خورِ امواجم...‏

نه چون اهل خطا بوديم رسوا ساختي ما را
كه از اول براي خاك دنيا ساختي ما را 

ملائك با نگاه يأس بر ما سجده مي‏كردند 
ملائك راست ميگفتند اما ساختي ما را 

كه باور مي‏كند با اينكه از آغاز مي‏ديدي 
كه منكر مي‏شويم آخر خودت را، ساختي ما را 

به ظاهر ماهياني ناگزير از تنگ تقديريم 
تو خود بازيچۀ اهل تماشا ساختي ما را 

به جاي شكر گاهي صخره ها در گريه مي‏گويند 
"چرا سيلي خور امواج دريا ساختي ما را؟"

دلِ آزردگانت را به دام آتش افكندي 
به خاكستر نشاندي سوختي تا ساختي ما را!

فاضل نظري


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۶:۱۸ | مدير سايت
،

آيينه؛ سر بدزد

/**/


آيينه سر بدزد كه كورند سنگها
فرسنگها ز عاطفه دورند سنگها
تـا آبها دوبـاره بيافتند از آسياب
اين روزها چقدر صبورند سنگها

آيينه چون شكست، به تكثير مي رسدبيهـــوده در تـدارك گـــــورند سنــگهــا
بايد قدم گذاشت وليكن به احتياط
كز ديرباز، سدّ عبورند سنگ ها

اين است حرف تيشه ي آتش زبان كه گفت
مثل هميشه تابع زورند سنگ ها
از سنگ جز سقوط توقع نمي رود
در قله بس كه مست غرورند سنگ ها


* اين شعر رو جايي ديدم بدون ذكر نام شاعر

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۶:۱۷ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 4
بازديد امروز : 2510
بازديد ديروز : 8189
بازديد كل : 54537

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان