شعر

كاش كودك بودم


حال آشفته من

دفتر شعر من است
و پريشاني من
همه فكر من است
*
آه ! من آه شدم
آه! من دود شدم
بودم اما چه دريغ!
زود نابود شدم
*
آه! افسوس ، افسوس
مي روم رو به شكست
گم شدم من لب آب
گم شدم پاي درخت
*
متلاشي شده ام
زير رگبار بهار

لانه دارد به دلم
چلچله هاي بهار
*
حسّ ويرانگر باد
جنسش از سنگ شده
نفسم مي گيرد
و دلم تنگ شده
*
روي لب هاي من است
واژه هايي مرطوب
قفس دلخوشي ام
رنگ يك ناله خوب
*
كودكي ها چه شده است؟
و الفباي شلوغ
چه كسي گفته به من
اولين حرف دروغ!
*
و دبستان چه شده است

ساعت درس و كتاب
خط كش زاويه دار
روي انبوه حساب
*
مهربان بود معّلم كه نوشت
روي آن تخته سياه
آب ، بابا ، نان داد
و به من كرد نگاه
*
زنگ تفريح چه شد
شوق آموزش يك حرف جديد
كفش هايي قرمز
و لباس شب عيد
*
اولين دوست كه بود
اولين حرف چه گفت
اولين بار كجا
گل انديشه شكفت
*

زير باران بودم
كه برافراشته شد
پرچم خوب سه رنگ
اولين پاييز مدرسه بود
دنگ... دنگ...!
دنگ...دنگ...!
*
چه كسي گفت به من
دختر خوب و زرنگ
اولين بار چه كس يادم داد
كه بنويسم مرگ
*
اولين بيست كه در دفتر من جاي گرفت
اولين روز قشنگ
اولين دانه كه خود كاشته ام
اولين شاخه و برگ
*
اولين خنده كجاست
اولين گريه چه شد

اولين قهر چه بود
اولين هديه چه شد
*
كاش كودك بودم
بازي و شور و نشاط
خواب تعطيلي من
رفته آن سوي حياط


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۷:۰۰ | مدير سايت
،

بگذار منتـظـر بمانند ....

مي داني
يك وقت هايي بايد
روي يك تكه كاغذ بنويسي
تـعطيــل است
و بچسباني پشت شيشه ي افـكارت
بايد به خودت استراحت بدهي
دراز بكشي
دست هايت را زير سرت بگذاري
به آسمان خيره شوي
و بي خيال ســوت بزني
در دلـت بخنــدي به تمام افـكاري كه
پشت شيشه ي ذهنت صف كشيده اند
آن وقت با خودت بگويـي
بگذار منتـظـر بمانند ....


حسين پناهي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۶:۵۹ | مدير سايت
،

خواب در چشم ِ ترم مي‌شكند !


مي‌تراود مهتاب

مي‌درخشد شب‌تاب
نيست يك‌دم شكند خواب به چشم  كس و ، ليك
غم  اين خفته‌ي  چند
خواب در چشمِ ترم مي‌شكند .

نگران با من استاده سحر
صبح ، مي‌خواهد از من
كز مبارك دم او آورم اين قوم ِبه‌جان‌باخته را بلكه خبر
در جگر خاري ليكن
از ره  اين سفرم مي‌شكند .
 
نازك‌آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا ! به برم مي‌شكند


دست‌ها مي‌سايم
تا دري بگشايم ،
بر عبث مي‌پايم
كه به‌در كس آيد ؛
در و ديوار  به هم ريخته‌شان
بر سرم مي‌شكند .
 
مي‌تراود مهتاب
مي‌درخشد شب‌تاب
مانده پاي‌آبله از راهِ دراز
بر دمِ دهكده ، مردي تنها ؛
كوله‌بارش بر دوش ،
دستِ او بر در ، مي‌گويد با خود :
- « غم  اين خفته‌ي  چند
خواب در چشم ِ ترم مي‌شكند ! » ...


نيما يوشيج


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۶:۵۹ | مدير سايت
،

ببار..


اكنون سه بار بگو غم
بگو كه بازگردد
هربار بگو ابر ابر
بگو
كه ببارد


احمدرضا احمدي



تصوير:روستاي خور-29 ارديبهشت 91


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۶:۵۸ | مدير سايت
،

شكسته آيينه؛ من

آينه اي
شكسته ام
هركس در من
دنبال ِ
تكه تكه هاي خودش
مي‏گردد...‏

مژگان عباسلو


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۶:۵۸ | مدير سايت
،
شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

جستجوگر

درباره ما

h

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 4876
بازديد ديروز : 849
بازديد كل : 379638

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان