شعر

اين سوز نهفتن تا كي؟

برقي از منزل ليلي بدرخشيد
 وه كه با خرمن ِ مجنون ِ دل افگار چه كرد..


حافظ

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۰۹ | مدير سايت
،

ما نام خود ز صفحه دل‌ها سترده‌ايم

ما نام خود زصفحه دل‌ها سترده‌ايم
از دفتر جهان ورق باد برده‌ايم

چون سرو تازه روي در اين بوستان
در راه سرد و گرم جهان پا فشرده‌ايم

نزديك‌تر ز پرده چشم است از نگاه
راهي كه ما به كعبه مقصود برده‌ايم

از صبح پرده سوز خدايا نگاه دار
اين رازها كه ما به دل شب سپرده‌ايم

هر نقش نيك و بد كه در آئينه ديده‌ايم
صائب ز لوح خاطر روشن سترده‌ايم

مأخذ تصوير: سايت moghimnejad


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۰۹ | مدير سايت
،

هركجا وقت خوش افتاد

اين چه حرفي است كه در عالم بالاست بهشت
هركجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت

از درون سيه توست جهان چون دوزخ
دل اگر تيره نباشد، همه دنياست بهشت

عمز زاهد همه طي شد به تمناي بهشت
او ندانست كه در ترك تمناست بهشت





ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۰۸ | مدير سايت
،

چه كنم با دو كماندار

داد چشمان تو در كشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به هم

هر يك ابروي تو كافيست پي كشتن من
چه كنم با دو كماندار كه پيوست به هم
شيخ پيمانه شكن توبه به ما تلقين كردآه از اين توبه و پيمانه كه بشكست به هم
دست بردم كه كشم تير غمش را از دل
تير ديگر بزد و دوخت دل و دست به هم
عقلم از كار جهان رو به پريشاني داشت
زلف او باز شد و كار مرا بست به هم
مرغ دل زيرك و آزادي از اين دام محال
كه خم گيسوي او بافته چون شست به هم
هر دو ضد را به فسون جمع توان كرد وصال
غير آسودگي و عشق كه ننشست به هم


وصال شيرازى

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۰۸ | مدير سايت
،

پريشان باد پيوسته دل از زلف پريشانش

پريشان باد پيوسته دل از زلف پريشانش
وگر برناورم فردا سر خويش از گريبانش

الا اي شحنه خوبي، ز لعل تو بسي گوهر
بدزديدست جان من، برنجانش برنجانش

گر ايمان آورد جاني، به غير كافر زلفت
بزن از آتش شوقت، تو اندر كفر و ايمانش

پريشان باد زلف او كه تا پنهان شود رويش
كه تا تنها مرا باشد پريشاني ز پنهانش


منم در عشق بي‌برگي كه اندر باغ عشق او
چو گل پاره كنم جامه ز سوداي گلستانش

در آن گل‌هاي رخسارش همي‌غلطيد روزي دل
بگفتم چيست اين گفتا همي‌غلطم در احسانش

يكي خطي نويسم من ز حال خود بر آن عارض
كه تا برخواند آن عارض كه استادست خط خوانش

وليكن سخت مي‌ترسم از آن زلف سيه كاوش
كه بس دل در رسن بستست آن هندو ز بهتانش

به چاه آن ذقن بنگر مترس اي دل ز افتادن
كه هر دل كان رسن بيند چنان چاهست زندانش

مولوي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۰۷ | مدير سايت
،
شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

جستجوگر

درباره ما

h

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 4
بازديد امروز : 95
بازديد ديروز : 5601
بازديد كل : 380458

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان