شعر

رسواي جماعت

خواهي نشوي هم رنگ
رسواي جماعت شو...




ت.ن: اشرف الدين قزويني يا همان نسيم شمال؛ شعري سروده بود كه در مصرعي اينطور ميگويد: "خواهي نشوي رسوا، هم رنگ جماعت شو..."، كه به صورت ضرب المثل بين عوام هست. اين مثل به نحو ديگري هم تغيير شكل داده و مفهوم متفاوتي را ميرساند. در اينجا هم با توجه به تصوير، آن گونه ديگر مورد استفاده قرار گرفته.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۳۲ | مدير سايت
،

نازلي ستاره بود!

نازلي!
بــهار، خنده زد و ارغوان شكفت
در خانه، زير پنجره، گل داد ياسِ پير
دست از گمان بدار
با مرگِ نحس پنجه ميفكن
بودن به از نبود شدن خاصه در بــهار...

نازلي سخن نگفت؛
سرافراز، دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت...

نازلي!
سخن بگو!
مرغِ سكوت، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته‌ست

نازلي سخن نگفت؛ چو خورشيد
از تيرگي درآمد و در خون نشست و رفت...

نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود
يك دم در اين ظلامِ درخشيد و جست و رفت...

نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود، گل داد و مژده داد:
«زمستان شكست»
و رفت...


احمد شاملو

شاملو پس از كودتاي ۲۸ مرداد وقتي در زندان بود با وارطان سالاخانيان آشنا شد. در هنگام مرگ وارطان در اثر شكنجه احمد شاملو هم‌بند وارطان بود. وي در آن زمان شعر «وارطان سخن نگفت» را سرود كه بعدها براي گذر كردن از سد سانسور، كلمه «نازلي» جاي «وارطان» به‌كار برده شد و به قول شاعر «شعر را به تمام وارطان‌ها تعميم داد.» (+)


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۳۱ | مدير سايت
،

و هر چه خاطره دارم از آن محل دارم

به ياد چايي شيرين كربلايي ها
لبم حلاوت "احلي من العسل" دارد...


سيد حميدرضا برقعي



* بهترين تصويرى كه يافت شد، همين بود. يعنى اگه بيت هم روش نبود، با همين بيت همراهش ميكردم.
اين و اين را هم ببينيد.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۳۰ | مدير سايت
،

تابِ تو را چو تب كند! گفت: بلي اگر بَرَم!

آمده‌ام كه سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوييم كه ني، ني شكنم شكر برم



آمده‌ام چو عقل و جان از همه ديده‌ها نهان
تا سوي جان و ديدگان، مشعله نظر برم

آمده‌ام كه ره زنم بر سرِ گنج شه زنم
آمده‌ام كه زَر برم، زر نبرم خبر برم

گر شكند دلِ مرا جان بدهم به دل شكن
گر زِ سرم كله بَرَد، من ز ميان كمر برم

اوست نشسته در نظر، من به كجا نظر كنم
اوست گرفته شهرِ دل، من به كجا سفر برم

آنكه ز زخم تير او كوه شكاف مي كند
پيش گشادتير او، واي اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببري تو تاب خود
تابِ تو را چو تب كند، گفت: بلي اگر برم!

آنك ز تابِ روي او نور صفا به دل كشد
و آنك ز جوي حسن او آب سوي جگر برم

در هوسِ خيالِ او همچو خيال گشته‌ام
وز سر رَشكِ نامِ او، نامِ رُخِ قمر برم

اين غزلم جواب آن باده كه داشت پيشِ من
گفت بخور نمي‌خوري پيش كسي دگر برم

مولانا
بشنويد با صداي هژير مهر افروز


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۳۰ | مدير سايت
،

آه و دم

آدم چيست؟!
آه و دم
...
آه از دمي كه
اين همه ساعت طول مي كشد!

شمس لنگرودي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۲۹ | مدير سايت
،
شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

جستجوگر

درباره ما

h

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 3
بازديد امروز : 785
بازديد ديروز : 849
بازديد كل : 395541

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان