شعر

در بقيع قبر حسن ديدم و فرياد زدم: يا علي جان! حسنِ تو ز تو مظلوم تر است

پر زد نشست كفتر شعرم به بام تو

وقتي رسيد قافيه هايم به نام تو

جا خورده است شعر و غزل از مقام تو

ارباب دومي و دو عالم غلام تو

 

اول امام زاده ي عالم حسن سلام

راه نجات عالم و آدم حسن سلام

 

ابن السحاب و زاده ي دريا چه گوهري

خورشيد هستي و كرمت ذره پروري

از درك شعر و مرثيه ها هم فراتري

ارباب اگر تويي چه كنم غير نوكري؟

 

بي دفتر و حساب، كريمانه مي دهي

ساده، بدون قصر و كرمخانه مي دهي

 

دستان بخشش و كرمت سبز يا حسن

صاحب لوايي و علمت سبز يا حسن

زهرا نژادي و قدمت سبز يا حسن

يك روز  مي شود حرمت سبز يا حسن ...

 

روزي كه منتقم برسد از دعاي تو

يك گنبد قشنگ بسازد براي تو

 

تابوت تير خورده و يك قبر بي حرم

اين هم جزاي آن همه آقايي و كرم

وقتي به بال دل به بقيع تو مي پرم

دنيا خراب مي شود انگار بر سرم ...

 

«حتي نوادگان تو صاحب حرم شدند»

منسوب بر توأند و چنين محترم شدند

 

گفتم بقيع خون به دل واژه ها شده

پر زد كبوتري و چه خاكي به پا شده

از غصه هات پشت رباعي دو تا شده

روح از تن غزل به گمانم جدا شده

 

 

اينجا به بعد شعر براي مدينه است

حال و هواي شعر هواي مدينه است

 

مادر، فدك، عدو و سه تا نقطه ناگهان ...

گويا قيامت است زمين خورده آسمان

دستي و ضربه اي و حسن مانده مات از آن

اين شد شروع شام و كتك هاي كودكان

 

طوفان كربلا زِ همين كوچه پا گرفت

آخر حسن چه ديد؟ زبانش چرا گرفت؟

 

روزي مصيبتي به پيمبر رسيد و بعد

باد خزان به كوچه ي مادر وزيد و بعد

بابا ز جور حادثه در خون تپيد و بعد

نامردمي ز مردم دنيا كشيد و بعد

 

بالا گرفت كارش و تشتي طلب نمود

پس داد با جگر همه خوني كه خورده بود

 

آن روز در ميان همان كوچه مرد و رفت

طاقت نداشت، يك نفس از كاسه خورد و رفت

در آخرين بغل پسرش را فشرد و رفت

ارباب زاده را به حسينش سپرد و رفت

 

در كربلا حسن شو به جاي پدر بجنگ

اصلاً نترس، بي زره و بي سپر بجنگ

 

 

داوود رحيمي

شاعر عنوان را نميشناسم

تصوير از اينستاگرام جناب سجاد طلوع


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۴:۱۷ | مدير سايت
،

مدينه شهر پيغمبر

سلام من به مدينه، به آستان رفيعش
به مسجد نبوي و به لاله هاي غريبش

سلام من به علي و به حلم و صبر عجيبش
سلام من به بقيع و چهار قبر غريبش

نشسته باز دلم پشت درب بسته آنجا
گرفته باز دلم بهر قبر مخفي زهرا

تو اي مسافر شهر مدينه در دل شبها
نبود هر چه كه گشتم نشان ز مرقد زهرا

سلام من به تو اي بانويي كه مرد نبردي
ز غير هر چه كه ديدي، به يار شكوه نكردي

سلام من به بازو، كبودي رويت
به سرخ فامي اشك تو و سپيدي مويت

مدينه منزل قرآن، مدينه محفل قرآن
درون دل خبر داري، تو از درد دل قرآن

مدينه شهر پيغمبر، مدينه شهر پيغمبر
خدا بر تو نظر دارد، كه هستي شهر پيغمبر

مدينه شهر گلهايي، چه گلهايي همه پرپر
مدينه شهر پيغمبر، مدينه شهر پيغمبر

از اينجا بشنويد


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۴:۱۷ | مدير سايت
،

خون در دل آزرده نهان چند بماند ؟؟؟

آخـَـرش ، يكـــــــــ  روز دست ِ خودمــ را مــــــــي گيـرمــ و ميــرومـ

                                                                 از اين تَن  ..... از اين بَدَن 

+دلنوشته اي كوچك .. از خودمـــ ! 

+عنوان شعر از سعدي 


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۴:۱۶ | مدير سايت
،

در چشم من نيايد خوبان ِ جمله عالم / بنگر خيال ِ خوبش مژگان من گرفته

مـن خـوي ِ او گرفتـه، او آن ِ مـن گرفتـه...


مولوي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۴:۱۶ | مدير سايت
،

در سينه‌ام آويخته دستي قفسي را...تا حبس نفس‌هاي خودم را بشمارم

 بگذار اگر اين‌بار سر از خاك برآرم
بر شانه‌ي تنهايي خود سر بگذارم

از حاصل عمر به‌هدر رفته‌ام اي ‌دوست
ناراضي‌ام، امّا گله‌اي از تو ندارم

در سينه‌ام آويخته دستي قفسي را
تا حبس نفس‌هاي خودم را بشمارم

از غربت‌ام اين‌قدر بگويم كه پس‌ از تو
حتّا ننشسته‌ست غباري به مزارم

اي كشتي جان! حوصله كن مي‌رسد آن‌روز
روزي كه تو را نيز به دريا بسپارم

نفرين گل سرخ بر اين «شرم» كه نگذاشت
يك‌بار به پيراهن تو بوسه بكارم

اي بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظي‌اش را بفشارم


فاضل نظري

*

اين بيت هم به تصوير ميآمد به گمانم:
                 ناله را هرچند ميخواهم كه پنهان در كشم....سينه ميگويد كه من تنگ آمدم، فرياد كن


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۴:۱۵ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 5384
بازديد ديروز : 2607
بازديد كل : 40118

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان