شعر

وصيتم شده آقا! مرا كفن نكنند...مگر به پيرهن مشكي عزاي خودت*‏

پيراهني كه پرچم سيار كربلاست
بر شانه بلند، ولي سر به زير ماست

ما را در اين لباس بهشتي كفن كنيد
زيرا پر از شميم خوش و دلپذير ماست

ما از غبار روضه، شفاها گرفته‌ايم
فردا هم، اين لباس عزا، دستگير ماست

هر كس بر اين لباس عزا طعنه مي‌زند
فردا براي يك نخ آن هم، اسير ماست

روضه شروع شد؛ روضه‌ي جانسوز پيرهن
آن پيرهن كه سايه عرش حرير ماست



رحمان نوازني* عنوان از شعر خوب حسن لطفي
همين شعر و تصويري ديگر
* شعر كامل همراه تصويري ديگر در صفحه اصلي
+ اما اين تصوير را كه بعدتر ديدم، خيلي خووبه

* از بچگي صبح هاي اولين روز محرم، دقيقا صبح اولين روز، هميشه تفاوت فضا به شدت برايم محسوس بود. از لباس هاي مشكي زيادي كه به تن ها شده بود كه غير از پرچم هاي هيئات و مراسمات بود. و من اين را دوست داشتم... امسال اما متأسفانه كمتر اين را ديدم، هرچند پرچم هاي مراسم ها، چندسالي هست كه پررنگ تر از بچگي ها ديده ميشوند...

* مجلسي كه سال قبل ميرفتم، شب آخر عزاداري ها ميخواند:
                                 پيرهن سياه مو بذار كنار، برا شبِ اولِ قبر من...
فرم مداحي اش جالب بود، هرچند همين تكه اش را از همه بيشتر دوست داشتم و قبول داشتم، آن هم به خاطر آن وصف كه از علماء شنيده و خوانده بودم كه در وصيت هايشان آورده بودند، دستمال گريه بر اباعبدالله و پيرهن سياه شان را با آنها دفن كنند...

* اين تكه اين مداحي هم خوب: شبِ اولِ محرم، سينه زنت آرزوشه... با دستاي پير غلام ت، پيرهن سياه بپوشه...

* اين وسط ها كه از پيرهن مشكي عزايش ميگويم، يك آن يادم به پيراهن پاره پاره ميافتد... آه... :(
         گل من يك نشاني در بدن داشت... يكي پيراهن احمد به تن داشت...

* محرم كه ميشود، آدم به شاعرها حسودي اش ميشود... محرم ها بايد شاعر بود و شعر مصيبت گفت...
خوب است كه اين همه شعرهاي خوب و آييني هست... خدا به ذوق شاعرانه شان بركت دهد و شعرهايشان پرمغزتر و مورد تأييد خود حضرات قرار گيرد ان شاءالله...

* در "با كاروان عاشوراييان" پست هاي با اين موضوع را آورده و ميآوريم ان‏ شاءالله...

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۲:۲۲ | مدير سايت
،

خمِ زلفِ تو دامِ كفر و دين است...

دوست دارم جستجو در جنگل موي تو را 
از خدا چيزي نمي خواهم به جز بوي تو را




دختر زيباي جنگل هاي آرام شمال!
از كجا آورده دست باد گيسوي تو را؟

آستينت را كه بالا داده بودي ديده اند
خلق رد بوسه ي من روي بازوي تو را

چشمهايت را مراقب باش، مي ترسم سگان
عاقبت در آتش اندازند آهوي تو را

كاش جاي زندگي كردن در آغوشت، خدا
قسمتم مي كرد مُردن روي زانوي تو را...


*شعر از "ناصر حامدي"

*من بي نهايت اين شعر رو دوست دارم... هوممم... اميدوارم شما نيز از خواندنش لذت ببريد..

*البته براي عنوان مصرع هاي بسياري مدنظرم بود كه قرعه به نام جناب "حافظ" افتاد! :)

*مصرع ديگر از "سعدي" :
                يك روز به شيدايي در زلف ِ تو آويزم...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۲:۲۲ | مدير سايت
،

غرقه در نيل چه انديشه كند طوفان را؟‏

دست و پايي بزن به چاره و جهد 
كه عجب در ميان غرقابي
...

غرقه در بحر
سعدي

* عنوان از غزل ديگر سعدي
* اين بيت ديگرش هم شايد بد نبود:
              
اي مدعي كه مي‌گذري بر كنار آب ... ما را كه غرقه‌ايم نداني چه حالتست
*
 
اين ها رو هم دوست داشتم:
-  ملامتگوي عاشق را، چه گويد مردم دانا؟ ... كه حالِ غرقه در دريا، نداند خفته بر ساحل...
-   غرقه در بحر عميق تو چنان بي‌خبرم ... كه مبادا كه چه دريام به ساحل نكند...
-    گر چه دريا را نمي‌بيند كنار ... غرقه حالي دست و پايي مي‌زند
...

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۲:۲۱ | مدير سايت
،

خود بگو، از تو كشم ناز و تغافل تا كي؟

در دهان غنچه از لعل ِ تو آب حسرت استاينكه پندارند مردم قطره ي شبنم دراو...




هلالي جغتايي


*سلام! بالاخره عضوي از اين وبلاگ بسيار زيبا شدم! اميدوارم بتونم به لذتي كه از خوندن اين وبلاگ ميبرين بيفزايم! و البته خدا كنه كه مورد پسندتون واقع بشه... فقط همين!
*
راستي من تازه كارم در نوشتن چنين وبلاگ هايي! دوستان همه لبريز احساسند و دستي بر شاعري دارند كه من بي نصيبم! :( خلاصه اگر كم و كاستي بود ببخشايين..


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۲:۲۰ | مدير سايت
،

اين بار چندم است به جانم وزيده اي؟

سرخ و غليظ در شريانم وزيده اي

شعر است يا جنون به زبانم وزيده اي؟

 

مثل نسيم نيمه ي مرداد ماه گرم

در ظهر چشمهاي جوانم وزيده اي

 

من گم شدم درست زماني كه آمدي

تو از كدام سمت ِ جهانم وزيده اي؟

 

مثل بهار، آمدنت ناگهاني است

در من بدون آنكه بدانم وزيده اي !

 

اين بار چندم است كه من عاشقت شدم؟

اين بار چندم است به جانم وزيده اي؟

 

حرفي بزن كه شعر شود در دهان من

حالا كه باز در هيجانم وزيده اي

 

باران و عشق حادثه اي آسماني اند

باران گرفته است ... گمانم وزيده اي !

 

 هواى باران

مژگان عباسلو

در وبلاگ شاعر
نقاشي از ايشون


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۲:۲۰ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 6
بازديد امروز : 1819
بازديد ديروز : 2293
بازديد كل : 66276

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان