شعر

مزرع عمر..




دلخوشم با كاشتن هر چند با آن داشتن نيست
گرچه بي برداشت كارم جز به خيره كاشتن نيست

سرخوش از آواز مستان در زمستانم كه قصدم
لانه را مانند مور از دانه ها انباشتن نيست

حرص محصولي ندارم مزرع عمر است و اينجا
در نهايت نيز با هر كاشتن برداشتن نيست

سخت مي گيرد جهان بر سختكوشان و از آنروز
چاره ي آزاده ماندن غير سهل انگشاتن نيست

گر به خاك افتم چو شب پايان چه باك از آنكه كارم
چون مترسك قامت بي قامتي افراشتن نيست

از تو دل كندن نمي دانم كه چون دامن ز عشق است
چاره دست همتم را جز فرونگذاشتن نيست

سر به سجده مي گذارم با جبين منكسر هم
در نماز ما شكستن هست اگر نگزاشتن نيست


حسين منزوي

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۸:۳۷ | مدير سايت
،

آسمان


آسمان را... !

ناگهان آبي است!

( از قضا يك روز صبح مي بيني)

دوست داري زود برخيزي

پيش از آنكه ديگران

چشم خواب آلود خود را وا كنند

پيش از آنكه در صف طولاني نان

                                باز هم غوغا كنند

(قيصرامين پور)


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۸:۳۶ | مدير سايت
،

دريا




دريا ديگر نه مرمر و يشم است نه خوابگاه پريان مرواريد
قايقي مي رود بي سرنشين
و محموله اي مي برد كمي نوراني تا به ساكنان كمي مومن تر آن سوي آبها بفروشد
قايقي مي ايد به لنگرگاه متروك مي خزد
تا محموله هاي بي نور قاچاقش را تحويل دهد
دريا ديگر نه مرمر و يشم است نه خاستگاه پريان مرواريد
دريا
درياي تاريك قايق هاي بي سرنشين است
قايق هايي كه
ويروس زار مي آورند از آن سو
و مرده هاي ديوانه مي برند از اين سو

منوچهر اتشي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۸:۳۵ | مدير سايت
،

مهمانان بي دردسر

چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان !

نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند

و نه به حرفي دلي را آلوده !

تنها به شمعي قانعند

و اندكي سكوت . . .   .

حسين پناهي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۸:۳۵ | مدير سايت
،

شتاب عمر





شباب عمر عجب با شتاب مي گذرد
بدين شتاب خدايا شباب مي گذرد

شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقي
شتاب كن كه جهان با شتاب مي گذرد

به چشم خود گذر عمر خويش مي بينم
نشسته ام لب جوئي و آب مي گذرد

به روي ماه نياري حديث زلف سياه
كه ابر از جلو آفتاب مي گذرد

خراب گردش آن چشم جاودان مستم
كه دور جام جهان خراب مي گذرد

به آب و تاب جواني چگونه غره شدي
كه خود جواني و اين آب و تاب مي گذرد

به زير سنگ لحد استخوان پيكر ما
چو گندمي است كه از آسياب مي گذرد

كمان چرخ فلك شهريار در كف كيست
كه روزگار چو تير شهاب مي گذرد


(استاد شهريار)


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۸:۳۵ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 3
بازديد امروز : 1137
بازديد ديروز : 3731
بازديد كل : 33264

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان