شعر

سفر

من اينجا بس دلم تنگ است !
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟


بسان رَهنورداني كه در افسانه‌ها گويند
گرفته كولبارِ زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
گهي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را مي كنيم آغاز

(اخوان ثالث)




ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۸:۵۳ | مدير سايت
،

دل؛ جوان است هنوز...‏

دل در پي عشق دلبران است هنـوز
وز عمرِ گذشته در گمان است هنوز

گفتيم كه ما و او به هم پير شويم
ما پير شديم و دل جوان است هنـوز

از رباعيات عبيد زاكاني

پ.ن: از اينجا هم نوشته كوتاهي مرتبط با تصوير بخوانيد.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۸:۵۲ | مدير سايت
،

سبز خواهم شد...هروز هركجا...



آزادي
 در من چرا زبان نگشودي
با من چرا نيامدي ننشستي درين سرا ؟
آخر چرا چرا
آن بذر سبز را به دفترم نفشاندي ؟
 اي خوش نوا چرا
يكبار سر ندادي آوازي
در بزم تلخ ما ؟
هر روز هر كجا ....


(سياوش كسرايي)


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۸:۵۲ | مدير سايت
،

يعني باور كنم...!




بي تو از آخر قصه هاي مادربزرگ مي ترسم
 مي ترسم از صداي اين سكوت سكسكه ساز
مي دانم ! عزيز
 مي دانم كه اهالي اينحدود حكايت
 مدام از سوت قطار و سقوط ستاره مي گويند
 اما تو كه مي داني

 زندگي تنها عبور آب و شكفتن شقايق نيست
 زندگي يعني نوشتن ياس و داس و ستاره در كنار هم
 زندگي يعني دام و دانه در دمانه ي دم جنبانك
زندگي يعني باغ و رگ و بي پناهي باد
 زندگي يعني دقايق دير راه دور دبستان
 زندگي يعني نوشتن انشايي درباره ي پرده ها و پنجره ها
زندگي تكرار تپش هاي ترانه است

 بيا و لحظه يي بالاي همين بام بي بادبادك و بوسه بنشين
 باور كن هنوز هم مي شود به پاكي قصه هاي مادربزرگ هجرت كرد
 ديگر نگو كه سيب طلاي قصه ها را
 كرم هاي كوچك كابوس خورده اند
 تنها دستت را به من بده
 و بيا



يغما گلرويي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۸:۵۱ | مدير سايت
،

رفت...

كيستي اي دوست كه با ياد تو
باده ي انديشه ام آميخته

اي لب گرمت ز تن سرد من
شعله ي صد بوسه برانگيخته

خنده ي من، شوخي ي ِ‌من، ناز من
برده قرار تو و آرام تو

فتنه ي عشاق هوسباز من
زهر حسد ريخته در كام تو

من گل صحرايي ي ِ خود رُسته ام
عطر مرا رهگذري نوش كرد

خوب چو از بوي تنم مست شد
رفت و مرا نيز فراموش كرد

چون تو كسي بود و مرا دوست داشت
چون تو كسي عاشق و ديوانه بود

چون تو كسي با لب من آشنا
وز دگران يكسره بيگانه بود

او همه چون مستي ي ِ يك جرعه مي
در سر من، در تن من، مي دويد

او چو شفق من چو شب تيره فام
سر زده بر دامن من، مي دويد

آن كه مرا عاشق ديوانه بود
با كه بگويم ز برم رفت رفت

روز شد و شب شدم و كوهسار
پرتو مهرش ز سرم رفت رفت

كيستي اي دوست كه با ياد تو
باده ي انديشه ام آميخته

اي لب گرمت ز تن سرد من
شعله ي صد بوسه برانگيخته

خلوتي آراسته كردم بيا
تا شب خود با تو به روز آورم

از دل سرد تو برون شعله ها
با نگهي شعله فروز آورم

بيد برآورده پَر از شاخ خشك
مهر برآورده سر از كوهسار

آن به زمرّد زده بر تن نگين
اين ز طلا ريخته هر جا نثار

گرمي ي ِ آغوش مرا بازگير
گرمي ي ِ صد بوسه به من بازده

مرغك ترسيده ي پَر خسته را
زنده كن و پرده و پروازده

ليك مبادا كه چو آن ديگري
برگ ِ‌ سيه مشق به دورافكني

مست شوي عربده جويي كني
جام تهي مانده ز مي بشكني.


(سيمين بهبهاني)


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۸:۵۱ | مدير سايت
،
شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

جستجوگر

درباره ما

h

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 105
بازديد ديروز : 5601
بازديد كل : 380468

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان