شعر

محو ياريم و ارزو باقيست




موج گل بي تو خار را ماند
صبح ، شبهاي تار را ماند

بي فسون نشاط خون شده ام
نشئه من خمار را ماند

چشم آيينه از تماشايش
نسخه نوبهار راماند

زندگاني و گير ودار نفس
عرصه كار زار را ماند

گل شبنم فروش اين گلشن
سينه داعدار را ماند

دود اهم ز جوش داغ جگر
نگهت لاله زار را ماند

تا نظر باز كرده اي  هيچ است
عمر برق شرار را ماند

مژه وا كردني نمي ارزد
همه عالم غبار را ماند

محو ياريم و ارزو باقيست
وصل ما انتظارا ماند

بي تو اغوش گريه الودم
زخم خون در كنار را ماند

سايه را نيست افت سيلاب
خاكساري حصار را ماند

نسخه صد چمن زديم به هم
نيست رنگي كه يار را ماند

مژه خون فشان بيدل ما
رگ ابر بهار را ماند

(بيد دهلوي)


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۰۲ | مدير سايت
،

بازگرد اي خاطرات كودكي

بازگرد اي خاطرات كودكي
برسوار اسبهاي چوبكي

خاطرات كودكي زيباترند
يادگاران كهن ماناترند

درسهاي سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند اموز روباه وخروس
روبه مكارو دزد وچاپلوس

روز مهماني كوكب خانم است
سفره پر از بوي نان گندم است

كاكلي گنجشككي باهوش بود
فيل ناداني برايش موش بود

باوجود سوزو سرماي شديد
ريز علي پيراهن از تن مي دريد

تا درون نيمكت جا مي شديم
ما پر از تصميم كبري مي شديم

پاك كن هايي ز پاكي داشتيم
يك تراش سرخ لاكي داشتيم

كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هايش درد داشت

گرمي دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ كاه بود

همكلاسي هاي درد ورنج وكار
بچه هاي جامه هاي وصله دار

بچه هاي دكه سيگار سرد
كودكان كوچك اما مرد مرد

كاش هرگز زنگ تفريحي نبود
جمع بودن بود وتفريقي نبود

كاش ميشد باز كوچك مي شديم
لااقل يك روز كودك مي شديم

ياد آن آموزگار ساده پوش
ياد آن گچها كه بودش روي دوش

اي دبستاني ترين احساس من
بازگرد اين مشقها را خط بزن
ناشناس

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۰۱ | مدير سايت
،

مهمان آتش...

ديگر نخواهد شد كسي مهمان آتش
آن شمع را خاموش كن! پروانه مرده است




فاضل نظري


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۰۱ | مدير سايت
،

غم نان اگر بگذارد.


دستهاي گرم تو


كودكان توامان آغوش خويش
                    سخن ها مي توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.

نغمه در نغمه درافكنده
اي مسيح مادر، اي خورشيد!
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد
 
              غم نان اگر بگذارد.


***
رنگ ها در رنگ ها دويده،
اي مسيح مادر ، اي خورشيد!
از مهرباني بي دريغ جانت
                       با چنگ تمامي نا پذير تو سرودها مي توانم كرد

غم نان اگر بگذارد.

***
چشمه ساري در دل و

                آبشاري در كف،
آفتابي در نگاه و|

         فرشته اي در پيراهن
از انساني كه توئي

قصه ها مي توانم كرد

              غم نان اگر بگذارد.



(احمدشاملو)


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۰۰ | مدير سايت
،

برگرد سفر طول كشيد اي نفس سبز

تا كي دل من چشم به در داشته باشد
اي كاش كسي از تو خبر داشته باشد

آن باد، كه آغشته به بوي نفس توست
از كوچه ما، كاش گذر داشته باشد

هر هفته سر خاك تو مي آيم و اما
اين خاك اگر قرص قمر داشته باشد

اين كيست كه خوابيده به جاي تو در اين خاك
از تو خبري چند مگر داشته باشد

آن روز كه مي بستي بار سفرت را
گفتي به پدر، هر كه هنر داشته باشد

بايد برود، هر چه شود، گو بشو و باش
بگذار كه اين جاده خطر داشته باشد

بايد بپرد هر كه در اين پهنه عقاب است
حتي نه اگر بال و نه پر داشته باشد

كوه است دل مرد ولي كوه، نه هر كوه!
آن كوه كه آتش به جگر داشته باشد

عشق است بلاي من و من عاشق عشقم
اين نيست بلايي كه سپر داشته باشد

رفتي و من آن روز نبودم، دل من هم
تا با تو سر سير و سفر داشته باشد

بايد برود هرچه شود، گو بشو و باش
بگذار كه اين جاده خطر داشته باشد

رفتي و زنت منتظر نو قدمي بود
گفتي به پدر كاش پسر داشته باشد

گفتي كه پس از من چه پسر بود و چه دختر
بايد كه به خورشيد نظر داشته باشد

اينك پسري از تو يتيم است در اينجا
در حسرت يك شب كه پدر داشته باشد

برگرد سفر طول كشيد اي نفس سبز
تا كي دل من چشم به در داشته باشد

بايد برود هرچه شود، گو بشو و باش
بگذار كه اين جاده خطر داشته باشد


بشنويد با صداي رضا يزداني


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۰۰ | مدير سايت
،
شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

جستجوگر

درباره ما

h

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 1
بازديد امروز : 112
بازديد ديروز : 700
بازديد كل : 392616

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان