شعر

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !



اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد .

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
فريدون مشيري


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۰:۰۱ | مدير سايت
،

از چشم ِ حوادث افتاده ام...


دو روزي  با غم و رنج ِحوادث صبر كن بيدل

جهان آخر چو  اشك از ديده ات

يكبار

.

.

مي افتد

بيدل دهلوي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۰:۰۰ | مدير سايت
،

دوباره تنها شديم!

گفتم: «بمان!» و نماندي!

رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن1

گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۰:۰۰ | مدير سايت
،

وقتي عشق ، كلاغ ها را راوي ِ چراغ و آب و آينه مي‌كند....

آن كلاغي كه پريد از فراز سر ِ ما،

و فرو رفت در انديشه ي آشفته ي ابري ولگرد

و صدايش همچون نيزه ي كوتاهي؛ پهناي افق را پيمود،

خبر مارا با خود خواهد برد به شهر...

همه مي دانند

همه مي دانند

كه من وتو از آن روزنه ي سرد عبوس ،باغ را ديديم

و از آن شاخه ي بازيگر دور از دست ،سيب را چيديم

همه مي ترسند

همه مي ترسند،

اما من وتو ، به چراغ و آب و آيينه پيوستيم

فروغ فرخزاد


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۵۹ | مدير سايت
،

قلم توتم من است....

دستهايم را قلم ميكنم و قلمم را از دست نميگذارم،؛
چشم هايم را كور ميكنم،
گوش هايم را كر ميكنم،
پاهايم را ميشكنم،
انگشتانم را بندبند ميبرم،
سينه ام را ميشكافم،
قلبم را ميكشم،
حتي زبانم را ميبرم و لبم را ميدوزم...
اما قلمم را به بيگانه نميدهم.


دكتر علي شريعتي مجموعه آثار 13 ،هبوط در كوير ، ص 665


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۵۹ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 9
بازديد امروز : 2817
بازديد ديروز : 5504
بازديد كل : 43055

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان