شعر

ما با برگ‌هاي پاييزي نسبت فاميلي داريم

خيال قشنگي ست؛
شنيدن صداي خش خش برگ ها،
بر زير پاهايمان...
قدم زدن دو نفره مان، در پاييز!
اما هنوز؛
نه تو آمده اي،
نه پاييز...

ت.ن: عنوان برگرفته از شعري از احمدرضا احمدي ست كه قبلا هم اينجا به كارش بردم و از لذت قدم زدن بر برگ هاي پاييزي گفته ام...
حالا هم همان حس هست، اما اين يادداشت، تحت تأثير يادداشت ديگري بود كه نويسنده/شاعرش را نيافتم:
         "آرزوي قشنگي ست؛
          داشتن ردپاي تو كنار ردپاي من بر دشت سپيد پوشيده شده از برف؛
          اما هنوز نه برف آمده، نه تو..."
گفتم تا پاييز نيامده، زودتر بياورمش. :)


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۰:۰۶ | مدير سايت
،

من آن شكوفه اندوهم كز شاخه هاي ياد تو مي رويم....

شادم كه در شرار تو ميسوزم
شادم كه در خيال تو مي گريم
شادم كه بعد وصل تو باز اينسان
در عشق بي زوال تو مي گريم
پنداشتي كه چون ز تو بگسستم
ديگر مرا خيال تو در سر نيست
اما چه گويمت كه جز اين آتش
بر جان من شراره ديگر نيست
شبها چو در كناره نخلستان
كارون ز رنج خود به خروش آيد
فريادهاي حسرت من گويي
از موجهاي خسته به گوش آيد
شب لحظه اي به ساحل او بنشين
تا رنج آشكار مرا بيني
شب لحظه اي به سايه خود بنگر
تا روح بي قرار مرا بيني
من با لبان سرد نسيم صبح
سر ميكنم ترانه براي تو
من آن ستاره ام كه درخشانم
هر شب در آسمان سراي تو
غم نيست گر كشيده حصاري سخت
بين من و تو پيكر صحراها
من آن كبوترم كه به تنهايي
پر ميكشم به پهنه درياها
شادم كه همچو شاخه خشكي باز
در شعله هاي قهر تو ميسوزم
گويي هنوز آن تن تبدارم
كز آفتاب شهر تو ميسوزم
در دل چگونه ياد تو ميميرد
ياد تو ياد عشق نخستين است
ياد تو آن خزان دل انگيزي است
كو را هزار جلوه رنگين است
بگذار زاهدان سيه دامن
رسواي كوي و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بيالايند
اينان كه آفريده شيطانند
اما من آن شكوفه اندوهم
كز شاخه هاي ياد تو مي رويم
شبها ترا بگوشه تنهايي

در ياد آشناي تو مي جويم



فروغ فرخزاد


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۰:۰۶ | مدير سايت
،

ناگهان پير شدم...‏


  پيرم و گاهي دلم ياد جواني مي‏كند
بلبل شوقم هواي نغمه خواني
مي‏كند

همتم تا مي رود ساقه غزل گيرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتواني
مي‏كند

بلبلي در سينه مي نالد هنوزم كين چمن
با خزون هم آشتي و گل فشاني
مي‏كند

ما به داغ عشق بازي ها نشستيم و هنوز
چشم پروين همچنان چشمك پراني
مي‏كند

نائيم و خاموش ولي اين زهره شيطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شباني
مي‏كند

گر زمين دود هوا گردد همانا آسمون
با همين نخوت كه دارد آسماني
مي‏كند

گر زمين دود هوا گردد همانا آسمون
با همين نخوت كه دارد آسماني
مي‏كند

سالها شد رفته دم‏سازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگاني
مي‏كند
بي ثمر هر ساله در فكر بهارانم ولي
چون بهاران مي‏رسد با من خزاني مي كند

طفل بودم دزدكي پير و عليلم ساختند
آنچه گردون مي كند با ما نهاني مي كند

مي رسد قرني به پايان و سپهر بايگان
دفتر دوران ما هم بايگاني مي كند

شهريارا گو دل از ما مهربانان مشكنيد
ور نه قاضي در قضا نامهرباني مي كند

شهريار


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۰:۰۵ | مدير سايت
،

خنده هاي تو ...

خنده هاي تو

خدا را بنده نيستند

هر بار مي خندي

پاره مي شود

 بنددلم

خنده هاي تو

رحم و مروت سرشان نمي شود

بيچاره دلم..!

 مهديه لطفي

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۰:۰۵ | مدير سايت
،

يك شب آتش در نيستاني فتاد...‏

ني به آتش گفت؛

                 كاين آشوب چيست؟

                 مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟

گفت آتش؛

              بي سبب نفروختم؛

              دعوي بي معنيت را سوختم....

                                       

مجذوب عليشاه

دانلود با صداي شهرام ناظري


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۰:۰۴ | مدير سايت
،
شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

جستجوگر

درباره ما

h

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 5
بازديد امروز : 773
بازديد ديروز : 842
بازديد كل : 396371

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان