شعر

پاييز مي رسد كه مرا مبتلا كند...‏

/**/

پاييز مي رسد كه مرا مبتلا كند
با رنگ هاي تازه مرا آشنا كند


پاييز مي رسد كه همانند سال پيش
خود را دوباره در دل قاليچه جا كند

او مي رسد كه از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا كند

او قول داده است كه امسال از سفر
اندوه هاي تازه بيارد، خدا كند

او مي رسد كه باز هم عاشق كند مرا
او قول داده است به قولش وفا كند

پاييز عاشق است و راهي نمانده است
جز اين كه روز و شب بنشيند دعا كند

شايد اثر كند و خداوند فصل ها
يك فصل را به خاطر او جا به جا كند

تقويم خواست از تو بگيرد بهار را
تقدير خواست راه شما را جدا كند

خش خش... صداي پاي خزان است، يك نفر
در را به روي حضرت پاييز وا كند

عليرضا بديع


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۰:۱۲ | مدير سايت
،

سوختم ،سوختني.....


نگاه كن..

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگانِ تب شدم

چو ماهيان ِ سرخ‌رنگ ِساده دل

ستاره چين ِ بركه هاي شب شدم...

نگاه كن....

فروغ فرخزاد


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۰:۱۱ | مدير سايت
،

مي رسد اينك خزان...‏

فصلي تازه؛
در راه است...
دست در دست هم...
يك برگ سرخ،
ورق مي‌خورَد!

شاهين سادات‏ ناصري


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۰:۱۰ | مدير سايت
،

دفتر درخت را؛ دست باد ميزند ورق...‏

باد
دفتر خاطرات درخت را مي‌خواند
و هنوز
چند برگ
تا پاييز باقي است...

ابوالفضل پاشا


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۰:۱۰ | مدير سايت
،

روزهاي زرد و خيس...




تنها بهانه ام
براي روز هاي زرد و خيس
نگاه خدا و
دست هاي تو بود!

جا مانده ام :
ميان دست هاي خدا و
نگاهت

كه ديگر نيست
محسن شرو


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۰:۰۹ | مدير سايت
،
شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

جستجوگر

درباره ما

h

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 194
بازديد ديروز : 849
بازديد كل : 394950

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان