شعر

تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم

تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره كرديم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا كور سوي اختركان بشكند همه
از نام تو به بام افق ها ،‌ علم زدم

با وامي از نگاه تو خورشيد هاي شب
نظم قديم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد
شك از تو وام كردم و در باورم زدم

از شادي ام مپرس كه من نيز در ازل
همراه خواجه قرعه ي قسمت به غم زدم

 

حسين منزوي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۱:۲۶ | مدير سايت
،

تو مثل مني برف...

تو مثل مني برف

راه مي‌روي و آب مي‌شوي.

 

با علمي لدّني

پنبه بر جراحت سال مي‌گذاري

مي‌بينم اسفند را عصازنان

به سوي بهار مي‌رود.

 

تو مثل مني برف

آتش را روشن مي‌كني

تا در هرمش بميري

ياس‌هاي تابستاني اداي تو را در مي‌آورند

پروانه‌ها كه تو را نديدند

عاشق او مي‌شوند

نكند سرنوشت مرا جائي ديده‌ئي برف.

 

ببين زمين به چه روزي درآمد

تو كرك بال ملائكي

طوري بنشين كه زمين چند روزي به شكل اول خود در آيد.

 

كاش مي‌توانستي تابستان‌ها بباري

تا با تن‌پوشي از برف

برابر خورشيد عشوه‌ها مي‌كرديم.

 

حس مي‌كنم كه لشكري از بهشتيد

مي‌آئيد آدم و حوا را به خانه‌ي اول عودت دهيد

لشكري از آب

بر ما كه نواده‌ي آتشيم

حاشا حاشا

من كه نديده‌ام بشود كاري كرد.

 

به شادي مردم اعتماد مكن برف

تا مي‌باري نعمتي

چون بنشيني به لعنت‌شان دچاري.

 

چيزي در سكوت مي‌نويسي

همه‌مان را گرفتار حكمت خود مي‌كني

ما كه سفيد‌خواني‌هاي تو را خوب مي‌شناسيم.

 

تو چقدر ساده‌ئي كه بر همه يكسان مي‌باري

تو چقدر ساده‌ئي كه سرنوشت بهار را روي درخت‌ها

                                                     مي‌نويسي

كه شتك‌ها هم مي‌خوانند.

 

آخر ببين چه جهان بدي شد

آفتاب را

داور تو قرار داده‌اند

و تو با پائي لرزان به زمين مي‌نشيني

پيداست كه مي‌شكني برف.

 

تا قَدرت را بدانند

با سنگريزه و خرده شيشه فرود آ

فكر مي‌كنم سرنوشت مرا جائي ديده‌ئي برف.

آب شو

آب شو! موسيقي منجمد!‌

و بيا و ببين

رنج را تو كشيدي

به نام بهار

تمام مي‌شود.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۱:۲۶ | مدير سايت
،

در بي نهايت دور...


دو خط موازى زاييـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را در ‏سينه جاي دادند. خط اولى گفت:ما مى توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي ‏از هيجان لــرزيد. خط اولي گفت: و خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ‎ .‎
من روزها كار ميكنم. مي توانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ،يا خط كنار ‏يك نردبام. خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت‎.‎
خط اولي گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت‎.‎
در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تكرار ‏كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند‎.‎
دو خط موازي لـرزيدند. به همديگــر نگـاه كردند. و خط دومي پقي زد زير گريـه‎ .‎
خط اولي گفت: نه اين امكان ندارد . حتمأ يك راهي پيدا ميشود .خط دومي گفت: ‏شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. و دوباره ‏زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و ‏دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي ‏آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زيردر كلاس گذشتند. و وارد حياط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهاي سوزان ..... ، از كوههاي بلند ..... ، از دره هاي عميق .......، ‏از درياها ....... ،از شهرهاي شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ ‏فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: ‏بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم. اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر ‏دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي ‏درمان است. شيمي دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با ‏يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي ‏است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي شود . سيـارات از مدار خارج مي شوند. كرات با ‏هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ‏ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است‎.‎
و بالآخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم ميرسيد. نه در ‏دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد...... دو خط موازي او را هم ترك كردند. ‏و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت. ‏‏«آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.» خط اولي گفت: اين بي ‏معني است. خط دومي گفت:چي بي معني است؟ خط اولي گفت:اين كه به هم ‏برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشي ميكرد.خط ‏اولي گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم‎.‎
خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي ‏گفت:در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روي دست ‏نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد‎.‎
و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت. و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام ‏پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد‏‎.‎

 


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۱:۲۵ | مدير سايت
،

پس تو هم با من بيا، تا ما شويم...‏

رنگين كمان متولد نميشد،
اگر
باران و آفتاب
متحد نميشدند
.
.
من و تو
پر تضادتر از آن دو نيستيم!


  قدسي قاضي نور
از كتاب "مثل يك حباب آبي"
*براي رنگين كمان امروز!


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۱:۲۴ | مدير سايت
،

اينچنين رسوايي...‏

رنگين كمان متولد شد
باران و آفتاب
رسوا شدند!


قدسي قاضي نور
از كتاب "مثل يك حباب آبي"

*براي رنگين كمان امروز!


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۱:۲۴ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 6
بازديد امروز : 7373
بازديد ديروز : 3600
بازديد كل : 51211

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان