شعر

بوي پيراهن خونين كسي مي آيد...‏‏

يوسف، اي گمشده در بي سر وساماني ها!
اين غزل خواني ها، معركه گرداني ها

 سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندي
همه جمع اند، چه شهري، چه بياباني ها
 
چيزي از سوره يوسف به عزيزي نرسيد
بس كه در حق تو كردند مسلماني ها

همه در دست، ترنجي و از اين مي رنجي
كه به نام تو گرفتند چه مهماني ها

خواب ديدم كه زليخايم و عاشق شده ام
اي كه تعبير تو پايان پريشاني ها

عشق را عاقبت كار پشيماني نيست
اين چه عشقي است كه آورده پشيماني ها؟

 "اين چه شمعي است كه عالم همه پروانه اوست؟"
اين چه پروانه كه كرده است پر افشاني ها؟

 يوسف گمشده! دنباله اين قصه كجاست؟
بشنو از ني كه غريب اند نيستاني ها

 بوي پيراهن خونين كسي مي آيد
اين خبر را برسانيد به كنعاني ها

مهدي جهاندار


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۰۸ | مدير سايت
،

فرياد العطش؛ رسيده ست تا آسمان...‏

رندان تشنه لب را، آبي نميدهد كس
گويي ولي شناسان، رفتند از اين ولايت...‏

حافظ
‏* عنوان برگرفته از اين بيت محتشم كه: ‏
زان تشنگان هنوز به عيوق ميرسد/ فرياد العطش ز بيابان كربلا

‏‏* دانلود با صداي عليرضا عصار

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۰۸ | مدير سايت
،

كنار رود و لب تشنه، تمامِ غنچه‌هاي او

بودند ديو و دد همه سيراب و ميمكيد
خاتم ز قحط آب، سليمان كربلا

از آب هم مضايقه كردند كوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان كربلا...‏‏

محتشم كاشاني‏‏‏* كامل ترجيع بند را از اينجابخوانيد كه اين از بند دوم است.‏‏

‏‏* عنوان برگرفته از اين لالايي.‏

* نواي "بر لب دريا لب دريادلان خشكيده است" با صداي كويتي پور هم شنيدني ست.‏


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۰۷ | مدير سايت
،

تا مشكتو تو آب زدي؛ موجاي دريا شد آروم/ تا رو به ساحل اومدي، بغضي نشست توي گلوم

مردي كنار رود زانو زد، چه مردي
مردي شبيه "دست خالي برنگردي"‏

خورشيد در راز نگاهش خواب مي رفت 
در چشمهايش آبروي آب مي رفت 

مردي كه يك دريا تنفر دارد از آب 
انگار چشمانش دلي پردارد از آب 

هي آب مي ديدو به دريا اخم ميكرد 
تصوير دريا را نگاهش زخم ميكرد 

هي آب ميديد از چشمانش اشك مي ريخت 
آرام دريا را درون مشك مي ريخت 

در خاطرش تا كودكان را فرض ميكرد 
دست تمام موجها را قرض ميكرد 

حالا جهان برگشته و ديدش به مشك است 
حتي خدا هم چشم اميدش به مشك است

سوغاتي يك ايل را بر دوش مي برد
اين بار موسي نيل را بر دوش مي برد 

اما چه سود اين دشت اسير بوف كور است 
انگار چشم ساكنان كوفه كور است 

مردم نماهايي كه ذاتا خوك بودند 
از اول تاريخ هم مشكوك بودند 

از نحسي تصويرشان فرياد و دادا 
يك گوشه كز كردند تا روز مبادا 

اصلا نمي فهمند او ناموس درياست 
افتادن دستان او كابوس درياست 

بي دست شد خود را به هر راه و دري زد 
با التماس از مشك مي خواهد نريزد

با تير بعدي آبروي مشك مي ريخت 
آوارهاي مرد روي مشك مي ريخت

مردي كنار رود جاري شد چه مردي 
مردي شبيه دست خالي برنگردي

عظيم زارع

 

* عنوان برگرفته از اين مداحي شنيدني ست. بشنويد حتما.

 


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۰۷ | مدير سايت
،

مكن اي صبح طلوع...

تا كه قلب لشگر دون را شكافت
زينب آن سو مضطرب قلبش گداخت

صف زد و شمشير حق بر خصم دون

بر زمين افتاده اند و آه فزون

تا كه سنگي روي پيشاني نشست

خون جهيد آقا به صورت برد دست

ارمله بنشست ،كمانش را كشيد

تير او در سينهء مولا دويد

از قفا بيرون كشيد آن تير غم

خون روان از جايگاه پير هم

نيزه اي از پشت تن را بوسه داد

از جلو بيرون ،سپس از زين فتاد

صورتش محكم بروي خاك خورد

بر لبش بسمه له به الله بود

ضربتي بر دست چپ آمد فرود

آن دگر بر گردنش زد با عمود



پس به شمشير تكيه كرد و ايستاد
قوم دون را همچنان اندرز داد

نيزه اي ديگر به پشتش شد فرود

كرد بيرون و به زد از روبرو

ناگهان تيري گلويش را دريد

از گلوي پاك او خون مي جهيد

هي زجا برخاست هركس ضربه زد

هي فتاد و كربلا را بوسه زد

ضربتي بر روي دندانها زدند

آتش غم بر دل و جانها زدند

مالك ابن نصر كندي پيش بود

در پي اش خولي كافر كيش بود

يك نفر دستار او را باز كرد

يك نفر پيراهنش را ساز كرد

آن دگر تا دست و انگشتر بديد

بي درنگ انگشت آقا را بريد

بعد از آن شمر لعين آمد زراه

آن طرف زينب دوان تا قتلگاه

شمر كافر از قفا سر را بريد

روبرو زينب ،دل از مولا بريد

حائلي از اشك تا مقتل فتاد

گوئيا زينب همانجا جان بداد

سر بروي نيزه لشگر شادمان

روبروشان در حرم آه و فغان

تيره شد خورشيد در ظهر بلا

باد سرخي مي وزيد در كربلا

كوفيان كف مي زدند و هل هله

از حرم تا قتلِگه در ولوله

يا اخا آيا تو هستي اين چنين؟

پس چرا بي سر فتادي بر زمين؟

يا اخا جان در لحيم همچون ني است

با كه گفتي يا اخا ادركني است؟

يا اخا بين خيمه را آتش زدند

اين لعينان قوم دون اند و بدند

لب به رگهاي بريده مي نهاد

از مكان تا لا مكان فرياد داشت

اين حسين است بر زمين افتاده است

قطرهء آبي به او كس داده است؟


+ دل ميخواهد شنيدن و خواندن اين اشعار...(+)  از آلبوم مولاي عشق عليرضا عصار...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۰۶ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 4
بازديد امروز : 293
بازديد ديروز : 3683
بازديد كل : 62457

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان