شعر

از چشم ات مي افتند...‏

و روزي
همۀ جهان و آدم هايش
از چشم ات ميافتند
به يك باره
چونان برگ زردي پاييزي
كه مي افتد از شاخه!‏

دلنوشته ها

بي ربط: از درخت افتاد؛ راست... در دستم...
  ياد اين ميافتم كه: از چشمم افتادي... راست... در دلم...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۱۴ | مدير سايت
،

ماه...

نمازم را قضا كرده، تماشا كردنت اي ماه
بماند بين ما اين رازها، بيني و بين الله!

من استغفار كردم از نگاه تو، نمي دانم
اجابت مي شود اين توبه كردن هاي با اكراه؟!‏

براي من نگاه تو، فقط مانند آن لحظه است
همان لحظه كه بيتي ناگهاني مي رسد از راه

...و شايد من سر از كاخ عزيزي در مي آوردم
اگر تشخيص مي دادم چو يوسف راه را از چاه

سيد حميدرضا برقعي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۱۳ | مدير سايت
،

و چقدر زود گاهي دير ميشود!

روزگار چه مي داند
اين ثانيه هاي كوچك
مادران عزادار

حسرت هاي بزرگند ...

يحيي صفاريان


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۱۳ | مدير سايت
،

برگم كه مي افتم به خاك، بي اتفاق تازه اي!‏

بسته‌ي نسيمي بودم كه وزيد
افتادم و چيزِ جديدي هم كشف نشد!

محمد مهدوي‏ اشرف


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۱۲ | مدير سايت
،

يه نيمكت تنها...‏

انگار هميشه جاي يك تن خالي ست
  اين بار كسي نيست نه! اصلن خالي ست
يك نيمكت نشسته دارم در خود
جاي دو نفر هميشه در من خالي ست

جليل صفربيگي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۱۲ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 5
بازديد امروز : 1161
بازديد ديروز : 3731
بازديد كل : 33288

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان