شعر

پاييز هم ميشود دير برود..


يك بار گفته بودم ....

پاييز دير مي ايد و زود ميرود
مثل خيال تو نيست كه زود مي ايد و دير ميرود....

اما بايد بگويم
من
پاييزي را ديدم كه دير آمد و دير رفت...
من خيالي را فهميدم كه نيامد .. نرفت

مشكل از پاييز بود يا خيال ِتو..
و يا من...
روزهاست كه ديگر به هيچ مشكلي فكر نمي كنم...

دلنوشته ها..
م.ب(اذر-90)


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۱۶ | مدير سايت
،

رهايي..


همگان به جست‌ و جوي خانه مي‌گردند،
من كوچه‌ي خلوتي را مي‌خواهم،
بي‌انتها براي رفتن
بي‌واژه براي سرودن...‏
و آسماني براي پرواز كردن،
عاشقانه اوج گرفتن، رها شدن


سيد علي صالحي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۱۶ | مدير سايت
،

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد...‏


روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
.

روزي كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان برادري است.

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نميبندند
قفل؛
افسانه اي است
و قلب؛
براي زندگي بس است.

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن ست
تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي...

روزي كه آهنگ هر حرف زندگي است
تا من به خاطر آخرين شعر،
رنج جست و جوي قافيه نبرم ...

روزي كه هر لب ترانه اي است
تا كمترين سرود بوسه باشد.

روزي كه تو بيايي،
براي هميشه بيايي 
و مهرباني با زيبايي يكسان شود .

روزي كه ما
دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آن روز را انتظار مي‏كشم؛
حتي روزي كه ديگر نباشم!

 

پ.ن: بيست و يك آذر، سالروز تولد احمدشاملو، شاعر اين شعر، بود؛ شعر حس خوبي دارد برايم و توصيه ميكنم، كامل بخوانيدش...‏
البته اين تصوير هم ميتواند كنار اين شعر بنشيند، كه گمانم يك بار كاتب توي گودر همراه هم كرده بودشان. به هرحال، آن دخترك، بسي دوست داشتني ست برايم.‏


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۱۵ | مدير سايت
،

نه دوچرخه اي... نه كودكي اي...‏

كاش مانند كودكي
از سقف اتاق مادربزرگ
دوچرخه اي چكه ميكرد
تا
باقي عمر را
همچون كودكي
روي آن سپري كنم.

كيكاووس ياكيده
بانو و آخرين كولي سايه فروش


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۱۵ | مدير سايت
،

روزگار كودكي، برنگردد... دريغا!‏

كودكي؛
چيزي مثل بادبادك رها شده از نخ بود،
آنقدر بالا رفت
تا گم شد!


امير آقايي


پ.ن: بچه كه هستيم، بعضا بدمان نمي آيد كه زودتر بزرگ شويم.
يادم نمي رود كه چه طور تلاش ميكردم و دوست داشتم قد م زودتر بلند شود تا دستم برسد چراغ را روشن كنم و حالا، آن كليد چراغ چه قدر از نظرم كم ارتفاع مي آيد و خنده ام ميگيرد به تلاش كودكي ام و فكر ميكنم كه چه قدر كوچك بودم كه حتي دستم به كليد برق هم نمي رسيد!
گاهي؛ كودكي امان را به يكباره از دست ميدهيم، گاهي اندك اندك و به جبر زمان و گاهي هم جور ديگر...
به هرجهت، يك روز بلند ميشويم و ميبينيم كه ديگر حق بچگي كردن هم نداريم... و يك روز از اين اتفاق دل مان ميگيرد...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۱۴ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 33
بازديد امروز : 2679
بازديد ديروز : 2778
بازديد كل : 31075

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان