شعر

روزهاي خاكستري...

مي داني بدتر از نبودنت چيست؟

اين كه باشي و

قدرم را نداني...


مي دانم بدتر از نبودنم چيست

اين كه باشم و

قدر ت را ندانم...

 دلنوشته ها...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۲۵ | مدير سايت
،

افتيم و به شمار هم نآييم...‏

پاييز، برگ هاي ريخته را نمي‏ شمرند
قصه!
قصه ي ويراني ست!

قدسي قاضي نور
از "مثل يك حباب آبي"


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۲۴ | مدير سايت
،

با چشمانت حرف دارم ...


با چشمانت حرف دارم ...
مي خواهم ناگفته هاي بسياري را برايت بگويم...
از بهار،
از بغض هاي نبودنت،
از نامه هاي چشمانم... كه هميشه بي جواب ماند.
... باور نمي كني؟!
تمام اين روزها
با لبخندت آفتابي بود
اما
دلتنگي آغوشت ... رهايم نمي كند،
به راستي...

               عشــــــــــق بزرگترين آرامــــــــــش جهان است.


سيد علي صالحي



ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۲۴ | مدير سايت
،

بر آوارگي برگ ها در باد انديشيده اي؟‏

مرا
باد
با برگهايم مي چرخانَد
كولي وار
دور زمين مي گردانَد و مي گردانَد...
حيران و رها؛
سرگردان و آواره؛
من!


پ.ن1: عنوان از من نيست، شعر هم. از همانجا كه لينك داده ام، برداشته ام، اما نه آن طور كه بود، اينطور براي من دلنشين تر بود و حسم براي اين عكس، اينطور بيشتر مي پسنديد. يك بار، همان اوايل هم گفته بودم كه اينجا بنا نيست مرجع شعرها باشد، بناست حسي كه با عكسي همراه ميشود، يا شعري كه در ذهني مي آيد باشد، شايد كه شعر حتي، مستلزم تغيير شود، گريزي نيست و منعي حتي براي اينجا. گفتم كه توضيح دهم. ضمن اين كه با همه ي اين حرف ها، سعي شده، تا حدي امانت حفظ شود، لينك ها داده شوند، و توضيح آورده شود كه چه تغييري بود!

پ.ن2: هيچ آن برگهاي سرگردان در كفِ باد را ديده اي؟!/ آن برگهاي حيران و رها در دستان بادِ پاييزي/ سبك... بي وزن... آواره.../ به هر آن سو كه باد خواهد، كشدشان/ و سرانجامشان.../ فنا.../ چونان من/ در دست بادِ زمان/ اين سو كشان، وان سو كشان/ آخر ز نا افتم؛ خراب...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۲۳ | مدير سايت
،

امان از باد پاييزي...

نه آن شادابي و شور است ، نه در دلها دگر نور است

نه آن صبح و سحر خيزي ،  امان از باد پاييزي! ...

 

نه دلبر در بر است اينجا ، نه شوري در سر است اينجا

نه شوقي تا ز جا خيزي، امان از باد پاييزي! . .

 

گذشت از سر بهار من، بريخت آن برگ و بار من

خزان و خون و خونريزي، امان از باد پاييزي!...

 

شدم تنها و سرگردان ، ز مكر و حيله دوران

ريا هست  و زبان ريزي ، امان از باد پاييزي!.

 

در اين هجر و در اين سرما ، بياد اشك مولانا

كجايي  شمس تبريزي؟ امان از باد پاييزي! . .

 

پريشان شد جمال گل، از او پرسيد چون بلبل:

_ "چرا از غصه لبريزي ؟" . .  _" امان از باد پاييزي!" . .

محمد قديمي

پ.ن. اين شعر شرح حال خيلي از ماهاست...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۲۳ | مدير سايت
،
شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

جستجوگر

درباره ما

h

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 178
بازديد ديروز : 849
بازديد كل : 394934

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان