شعر

خسته ام...

 

من از هجوم ابرهه از فيل خسته ام

عمريست در نبود ابابيل خسته ام

اين روزها كه كشتن هابيل ساده است

من در كنار اينهمه قابيل خسته ام

عيسي كجاست تا كه بيايد چرا كه من

سوگند بر قداست انجيل خسته ام

از بسكه سال هاي گذشته مرا شكست

از سال هاي مانده به تحويل خسته ام

كي مي شود به ميل خودم زندگي كنم

باور كنيد از اينهمه تحميل خسته ام

يكروز مي رسد كه از فرط خستگي

من از تمام مردم اين ايل خسته ام

 

احسان ايزدي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۳:۰۱ | مدير سايت
،

شايد وقتي ديگر...


شايد مرا ديگر نشناسي ، شايد مرا به ياد نياوري

اما من تورا خوب مي شناسم

ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما

و همه مان همسايه خدا



يادم مي آيد گاهي وقتها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي

و من همه آسمان را دنبالت مي گشتم

تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت مي كردم

خوب يادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودي

توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود

نور از لاي انگشتهاي نازكت مي چكيد

راه كه مي رفتي ردي از روشني روي كهكشان مي ماند

يادت مي آيد ؟

گاهي شيطنت مي كرديم و مي رفتيم سراغ شيطان

تو گلي بهشتي به سويش پرت مي كردي و او كفرش در مي آمد

اما زورش به ما نمي رسيد. فقط مي گفت:

همين كه پايتان به زمين برسد ، مي دانم چطور از راه به درتان كنم

تو شلوغ بودي ، آرام و قرار نداشتي

آسمان را روي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح

از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي

و صبح كه مي شد در آغوش خدا به خواب مي رفتي

اما هميشه خواب زمين را مي ديدي

آرزويي رؤياهاي تو را قلقلك مي داد

دلت مي خواست به دنيا بيايي و هميشه اين را به خدا مي گفتي

و آنقدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد

من هم همين كار را كردم ، بچه هاي ديگر هم.

ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد

تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را

ما ديگر نه همسايه هم بوديم و نه همسايه خدا

ما گم شديم و خدا گم شد . . .

دوست من ، همبازي بهشتي ام!

نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده

هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ مي زند:

« از قلب كوچك تو تا من يك راه مستقيم است

اگر گم شدي از اين راه بيا »

بلند شو ، از دلت شروع كن

شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم !


عرفان نظر آهاري


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۳:۰۰ | مدير سايت
،

انار!‏

                       تو ديگر نيستي؛
                       انار شكسته‏ اي كه خاطره‏ هاي خونينش تنها،

                       بر دست و دهان مي‏ماند.

                       تو ديگر نيستي؛

                       مگر به صورت شعري در دهان...

                       و لمس سرانگشت‏هاي تمام شده ات در دست‏هاي‏مان.

                       شگفت، لعل‏گونه، درخشان، پرداخت شده، آبگون...
 
                       انار دهان گشوده
                       از اين بيش
                       نمي‏ماند بر درخت.

شمس لنگرودي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۵۹ | مدير سايت
،

نام گمشده


دلم را ورق مي زنم
به دنبال نامي كه گم شد
در اوراق زرد و پراكنده ي اين كتاب قديمي
به دنبال نامي كه من....
- منِ شعرهايم كه من هست و من نيست -
به دنبال نامي كه تو....
- توي آشنا
- ناشناس تمام غزل ها -
به دنبال نامي كه او....
به دنبال اويي كه كو؟


قيصر امين پور


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۵۹ | مدير سايت
،

چاي ميخواهد

و چاي دغدغه‌ي عاشقانه‌ي خوبي‌ست
براي با تو نشستن، بهانه‌ي خوبي‌ست

حياط آب زده، تخت چوبي و من و تو
چه قدر بوسه، چه عصري، چه خانه‌ي خوبي‌ست

غروب اول آبان قشنگ خواهد بود

نسيم و نم نم باران نشانه‌ي خوبي‌ست

بيا به كوچه كه «فرديس» شاعري بكند

كه چشم تو غزل عاميانه‌ي خوبي‌ست

- كرج؟!

- سوار شو! آقا صداي ضبط اگر…
- نخير! كم نكن آقا، ترانه‌ي خوبي‌ست

صداي شعله‌ور گل‌نراقي و باران

فضاي ملتهب و شاعرانه‌ي خوبي‌ست

مطابق نظر ماست هر چه هست عزيز!

قبول كن كه زمانه، زمانه‌ي خوبي‌ست

.


به خانه باز رسيديم و چاي مي‌خواهيم

براي بوسه گرفتن بهانه‌ي خوبي‌ست.

حسن صادقي پناه


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۵۸ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 5
بازديد امروز : 1788
بازديد ديروز : 6454
بازديد كل : 60269

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان