شعر

بي مخاطبهاي آشنا!



عاقبت آن سرو
سبزاسبز
خواهد گشت و
بالابال.
عاقبت آن صبح خواهد رست
نز ميان باورِ فرتوت ِ ما
اما
از ميان ِ دفتر ِ نقاشي ِ اطفال.


-شفيعي كدكني-


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۳:۰۵ | مدير سايت
،

ردپاي خيال!

راه برگشتي نيست
جمعه هاي سكوت..
جاده هاي بي برف..
رد پاهاي محو!



دلنوشته ها

م.ب
بهمن ۸۹


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۳:۰۵ | مدير سايت
،

عمري به جز بيهوده بودن سر نكرديم...

عمري به جز بيهوده بودن سر نكرديم
تقويم ها گفتند و ما باور نكرديم

در خاك شد صد غنچه در فصل شكفتن
ما نيز جز خاكستري بر سر نكرديم

دل در تب لبيك تاول زد ولي ما
لبيك گفتن را لبي هم تر نكرديم

حتي خيال ناي اسماعيل خود را
همسايه با تصويري از خنجر نكرديم

بي دست و پاتر از دل خود كس نديديم
زان رو كه رقصي با تن بي سر نكرديم

قيصر امين پور


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۳:۰۴ | مدير سايت
،

ميوه ممنوعه ي من!

مهم نيست
آدمي حريص باشي…
يا حوا يي اغوا گر…
مهم اينست
كه سيبي باشي ممنوع!
دور…
غير قابل دسترس…
تنها…
تك
رها..
مغرور..
تكيده بر تك درخت ارزوها…
بر بلنداي اخرين شاخساراميد
زير نور بي منت خورشيد!

يا حتي..
افتاده در لجنزاري بدبو..
در اعماق عفن وتاريك فراموشي
زير سايه ي سكوت و خاموشي!


وقتي ممنوع باشي…
نباشي…
نرسي…
نخواهي…
باز همان سيبي
كه بهانه هبوطمي..

از عرش به فرش!

از عشق به منطق!
دلنوشته ها

م.ب
اسفند – ۸۹


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۳:۰۴ | مدير سايت
،

بايد كنار هم بمانيم..

بدرود تلخ
اي همنشين اي همزبان اي وصله تن
اي ياد روزگارهاي خوب و شيرين
مژگان ما چون برگ كاج زير باران
از اشك ها گوهر نشان است
درپرده پرده چشم ما چون ابر خاموش
اشكي نهان است
اي همزبان اي وصله تن
 ما آمدين از دشت ها از آسمان ها
بر اوج دريا ها پريديم
تا عاقبت اينجا رسيديم
 با من بمان شايد پس از اين يكديگر را هرگز نديديم
يك لحظه رخصت ده سرم را
 بر شانه ات بگذارم اي دوست
تا بشنوي بانگ غريب هاي هايم
من با تو ام يا نه ؟...نمي دانم كجايم
من دانم و تو
رنجي كه در راه محبت ها كشيديم
 تو داني و من
عمري كه در صحراي محنت ها دويديم
 اي جان بيا با هم بگرييم
شايد كه ديگر
 از باغهاي مهرباني گل نچيديم
 اي جان بيا با هم بگرييم
شايد پس از اين يكديگر را
هرگز نديديم
 اين انجماد بغض را در سينه بشكن از شرم بگذر
سر را بنه بر شانه ام چون سوگواران
 چشمان غمگين را چنان ابر بهاران
بارنده كن بر چهره ام اشكي بباران
آري بيا با هم بگرييم
بر ياد ياران و دياران
اي همسخن اي همنفس اي دوست اي يار
اين لحظه ي تلخ وداع است
 در چشم ما فرياد غمگين جداييست
 فردا ميان ما حصار كوه و درياست
ما خستگانيم
بايد كنار هم بمانيم
با هم بگرييم
با هم سرود تلخ غربت را بخوانيم
 آوخ عجب درديست ياران را نديددن
 رنج گرانيست
بار فراق نازنينان را كشيدن
اما چه بايد كرد اي يار
 بايد ز جان بگذشتن و بر جان رسيدن
 مي لرزم از ترس
ترسم اين ديدار آخر باشد اي دوست
 اي همنشين اي همزبان اي وصله ي تن
اي يادگار روزهاي خوب و شيرين
هنگام بدرود
وقتي چو مرغان از كنار هم پريديم
وقتي به سوي آشيانها پر كشيديم
ديگر ز قردا هاي مبهم نا اميديم
شايد كه زير آسمان ديگر نمانديم
شايد كه مرديم
شايد كه ديگر
با هم گل الفت نچيديم
 بايد به كام دل بگرييم
شايد پس از اين يكديگر را
هرگز نديديم


مهدي سهيلي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۳:۰۳ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 6
بازديد امروز : 1781
بازديد ديروز : 6454
بازديد كل : 60262

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان