شعر

نقشِ من؛ نقشِ يه گلدونِ شكسته س...‏

منو با تنهايي‏هام تنها بذار، دلم گرفته
روزاي آفتابي رو به روم نيار، دلم گرفته
دلم گرفتــه
نقشِ من؛ نقشِ يـه گلدونِ شكسته س
بي گل و آب برا موندن
توي ايوون بهـــار
دلم گرفتــــه
دلم گرفتــه
دلم گرفته

براي شنيدن

*تصوير به شدت، حس آهنگ رو به يادم مي‏آورد...
ضمنا دلم براي خودِ اينجا و بيشتر فضاي مربوط به خودم، بسي تنگ شده، براي همين عادتِ شعر كنار تصوير گذاشتنم، يك عالمه هم تصوير ديده ام و شعري برايش دارم، منتها فرصت نميكنم بياورمشان اينجا، اينترنت محدود هم كه جاي خود دارد، به هرحال...‏
خدا رو شكر بلاگفا اين سيستم نمايش در آينده رو برپا كرد.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۲۱ | مدير سايت
،

تو برون خبر نداري كه چه مي‌رود ز عشقت...

متناسبند و موزون حركات دلفريبت

متوجه است با ما سخنان بي حسيبت

چو نمي‌توان صبوري ستمت كشم ضروري

مگر آدمي نباشد كه برنجد از عتيبت

اگرم تو خصم باشي نروم ز پيش تيرت

و گرم تو سيل باشي نگريزم از نشيبت

به قياس درنگنجي و به وصف درنيايي

متحيرم در اوصاف جمال و روي و زيبت

اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهي

نه چنان كه بنده باشم همه عمر در ركيبت

عجب از كسي در اين شهر كه پارسا بماند

مگر او نديده باشد رخ پارسافريبت

تو برون خبر نداري كه چه مي‌رود ز عشقت

به درآي اگر نه آتش بزنيم در حجيبت

تو درخت خوب منظر همه ميوه‌اي وليكن

چه كنم به دست كوته كه نمي‌رسد به سيبت

تو شبي در انتظاري ننشسته‌اي چه داني

كه چه شب گذشت بر منتظران ناشكيبت

تو خود اي شب جدايي چه شبي بدين درازي

بگذر كه جان سعدي بگداخت از نهيبت

سعدي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۲۱ | مدير سايت
،

يك پنجره براي من كافيست

يك پنجره كه دست‌هاي كوچك تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره‌هاي كريم
سرشار ميكند
و ميشود از آنجا
خورشيد را به غربت گلهاي شمعداني مهمان كرد
يك پنجره براي من كافيست

"فـروغ فرخــزاد‬"




ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۲۰ | مدير سايت
،

ايوان نجف عجب صفايي دارد...‏‏

زخمي ام التيام مي‏خواهم
التيام از امام مي‏خواهم

السلامُ عليك يا ساقي
من عليك السلام مي‏خواهم

مستي ام را بيا دوچندان كن
جام مي پشت جام مي‏خواهم

گاه گاهي كمي جنون دارم
من جنوني مدام مي‏خواهم

تا بگردم كمي به دور سرت
طوف بيت الحرام مي‏خواهم

لحظه مرگ چشم در راهم
از تو حسن ختام مي‏خواهم

در نجف سينه بي قرار از عشق
گفت لايمكن الفرار از عشق...

سيدحميدرضا برقعي

* گمان نكنم هيچ جاي دنيا برايم مثل نجف شود... ضمن اينكه تصوير رو خيلي دوست دارم


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۲۰ | مدير سايت
،

كاين روزها كه مي گذرند ...

روزي
زني خواهم شد از جنس ِ تو
با همان كفشهاي ِ پاشنه بلند و
پيراهن ِ سياه ِ چين چينت
نميدانم روزهاي ِ من
مثل ِ لبخند ِ تو شيرين است
يا مثل ِ دامان ِ كودكيم سياه!

راستي
بزرگ كه شدم
باز هم كسي
موهايم را شانه خواهد كرد؟

صبا مير اسماعيلي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۱۹ | مدير سايت
،
شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

شعر

نام عنوان 。。。

با شرح مختصر 。。。

جستجوگر

درباره ما

h

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 826
بازديد ديروز : 849
بازديد كل : 395582

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان