شعر

من دفتري پر از غزلم..

من دفتري پُر از غزلم

ناب ِ ناب ِ ناب

چشمي كه عاشقانه بخواند مرا كم است..



محمد سلماني

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۸:۰۰ | مدير سايت
،

در كجاي اين ملال آباد... من سرودم را كنم فرياد؟

در كجاي اين فضاي تنگ بي آواز
من كبوترهاي شعرم را دهم پرواز؟
شهر را گويي نفس در سينه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگي از برگي نمي جنبد
آسمان در چار ديوار ملال خويش زنداني است
روي  اين مرداب يك جنبنده پيدا نيست
آفتاب از اينهمه دلمردگي ها رويگردان است
بال پرواز زمان بسته است
هر صدائي را زبان بسته است
زندگي سر در گريبان است

اي قناريهاي شيرين كار
آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار

اي خروشان موجهاي مست
آفتاب قصه هاتان گرم
چشمه ي آوازتان تا جاودان جوشان
شعر من مي ميرد و هنگام مرگش نيست
زيستن را در چنين آلودگيها زاد و برگش نيست

اي تپشهاي دل بي تاب من
اي سرود بيگناهيها
اي تمناهاي سركش
اي غريو تشنگي ها
در كجاي اين ملال آباد
من سرودم را كنم فرياد؟
در كجاي اين فضاي تنگ بي آواز
من كبوترهاي شعرم را دهم پرواز؟


فريدون مشيري

پ.ن: در صفحه اصلي با تصوير ديگري آمده است.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۸:۰۰ | مدير سايت
،

سفره هفت رنگ اسمان...


اگر داغ رسم قديم شقايق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از رد پاي دقايق نبود
اگر ذهن آيينه خالي نبود
اگر عادت عابران بي‌خيالي نبود

اگر گوش سنگين اين كوچه‌ها
فقط يك نفس مي‌توانست
طنين عبوري نسيمانه را
به خاطر سپارد

اگر آسمان مي‌توانست يك‌ريز
شبي چشم‌هاي درشت تو را
جاي شبنم ببارد

اگر رد پاي نگاه تو را
باد و باران
از اين كوچه‌ها آب و جارو نمي‌كرد

اگر قلك كودكي لحظه‌ها را پس انداز مي‌كرد
اگر آسمان سفره‌ي هفت رنگ دلش را
براي كسي باز مي‌كرد

و مي‌شد به رسم امانت
گلي را به دست زمين بسپريم
و از آسمان پس بگيريم

اگر خاك كافر نبود
و روي حقيقت نمي‌ريخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نمي‌زد

اگر كوه‌ها كر نبودند
اگر آب‌ها تر نبودند
اگر باد مي‌ايستاد

اگر حرف‌هاي دلم بي اگر بود
اگر فرصت چشم من بيشتر بود
اگر مي‌توانستم از خاك
يك دسته لبخند پرپر بچينم

تو را مي‌توانستم اي دور
از دور
يك‌بار ديگر ببينم
(از دفتر گلها همه آفتابگردانند)


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۷:۵۹ | مدير سايت
،

مي روم ..

اين روزها سخاوت باد صبا كم است

يعني،خبر ز سوي تو _اين روزها_كم است


دل در جواب زمزمه هاي "بمان"ِ من

مي گفت"مي روم" كه در اين سينه جا كم است




محمد سلماني


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۷:۵۹ | مدير سايت
،

پرنده و رفتن... درخت و انتظار..‏

پرنده گفت: كوچ 
درخت گفت: آه   
پرنده كوچ كرد و رفت تا بها ر
درخت ماند و انتظار!

افسانه شعبان نژاد
از كتاب "پرنده گفت شاعرم"‏

* انتخاب شعر و تطابق با تصوير، از عكاس در اينجا.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۷:۵۸ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 485
بازديد ديروز : 3683
بازديد كل : 62649

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان