شعر

معجزه ي دست هاي تو!

گنجشك نشدم

كه برايم دانه بريزي

و حتي بند كفشي

كه دست هايت پروانه ام كنند.

من

به غبار روي ميز

كه نوازشگرانه

با تكان دستت محو مي شود

حسادت ميكنم!

 

"علي شفاعت پناهي"


/**/


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۱۶ | مدير سايت
،

جمعه هاي بي پايان...

من

انبوهي از اين بعدازظهرهاي جمعه را
بياد دارم كه در غروب آنها
در خيابان
                            از تنهايي گريستيم
ما نه آواره بوديم، نه غريب

اما
اين بعدازظهر هاي جمعه پايان و تمامي نداشت
مي گفتند از كودكي به ما
كه زمان باز نمي گردد
 اما نمي دانم چرا
اين بعدازظهرهاي جمعه باز مي گشتند!
احمدرضا احمدي

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۱۵ | مدير سايت
،

سودا زده...


آن كه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت
 در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت 

 خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد
 تنه اي بر در اين خانه ي تنها زد و رفت 

هوشنگ ابتهاج


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۱۵ | مدير سايت
،

جاي خالي...


هر طرف اياتي از خوشحالي است
 زين ميان جاي
تو
تنها
خالي است ...


سيمين بهبهاني


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۱۴ | مدير سايت
،

واقعه

رفتنت

ناگهان پريدن ِ پرنده هاست .. 



نسرين حيايي




ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۱۴ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 12
بازديد امروز : 29
بازديد ديروز : 3683
بازديد كل : 62193

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان